شب گذشته گوگل در کنفرانسی اختصاصی، جدیدترین محصولات سختافزاری خود را رونمایی کرد که درادامه بهطور خلاصه آن را مرور خواهیم کرد.
شب گذشته، کنفرانس Made by Google '19 برگزار شد تا پروندهی رویدادهای دنیای فناوری در سال ۲۰۱۹ نیز بسته شود. گوگل همانند مایکروسافت و برخلاف سالنهای شلوغ و بزرگ کنفرانسهای اپل و سامسونگ، مراسم خود را در سالنی کوچک، اما با طراحی جذاب برگزار کرد. غول دنیای فناوری برای افزایش جذابیت این رویداد به برگزاری تجملی آن نیازی نداشت؛ چراکه محصولات جدید این شرکت بهتنهایی برای افزایش جذابیت رویداد کافی بودند.
دراینبین، نسل جدید گوشیهای سری پیکسل را میتوان گل سرسبد رویداد دانست. پیکسل ۴ و پیکسل ۴ ایکس ال از همان زبان طراحی آشنای گوشیهای گوگل بهره میبرند. این موضوع بهمعنای دوری از اغراق با نمایشگرهای بزرگ و بدون حاشیه و رویآوردن به طراحی ساده بیآلایش است؛ اما قوت پیکسل به ترکیب سختافزار و نرمافزار توانمند آن بازمیگردد.

نمایشگر ۵.۷ اینچی پیکسل ۴ و ۶.۳ اینچی پیکسل ۴ ایکس ال از نوع OLED هستند تا تمامی نیازهای کاربران دراینزمینه را بهخوبی تأمین کند. حاشیههای نمایشگر در چپ و راست و پایین در حد بسیار خوبی قرار دارند؛ اما پیکسل ۴ در بالای نمایشگر خود میزبان حسگرهای جدید تشخیص چهره و ژستهای حرکتی کاربران است تا ضخامت این بخش بیشتر از سایرین باشد. ژستهای حرکتی امکان کنترل گوشیهای خانوادهی پیکسل ۴ را ازطریق ژستهای حرکتی و بدون نیاز به لمس صفحهنمایش فراهم میکند.
پرچمداران جدید گوگل از دو دوربین مجزا بهره میگیرند: دوربین اصلی حسگری ۱۲/۲ مگاپیکسلی با اندازهی 1/2.55 (بخوانید یک روی ۲/۵۵) اینچ و مجهز به لنزی ۲۸ میلیمتری (عریض) و دوربین دوم حسگری ۱۶ مگاپیکسلی و مجهز به لنز تلهفوتوی ۴۵ میلیمتری. گوگل افزونبر اعمال تغییراتی سختافزاری در دوربینها، تغییرات نرمافزاری مهمی نیز در آنها اعمال کرده است. اینبار در پیکسل ۴ و پیکسل ۴ ایکس ال شاهد بهبودیافتن ویژگی نایت سایت (عکاسی در شب) هستیم. همچنین، قابلیت جدیدی با عنوان +Live HDR به نرمافزار دوربین اضافه شده است که پیش از پردازش عکس نهایی، به شما امکان میدهد در همان لحظه ببینید تصویرتان با فعالبودن HDR چه ظاهری پیدا میکند.
اندروید ۱۰، پردازندهی اسنپدراگون ۸۵۵، ۴ یا ۶ گیگابایت حافظهی ذخیرهسازی، ظرفیت باتری ۲۸۰۰ و ۳۷۰۰ میلیآمپر ساعتی و قیمت پایهی ۷۹۹ و ۸۹۹ دلاری بهترتیب برای پیکسل ۴ و پیکسل ۴ ایکس ال از دیگر مشخصات گوشیهای جدید گوگل بهشمار میرود.

لپتاپ گوگل پیکسلبوک گو دیگر محصول جذاب معرفیشده در کنفرانس شب گذشته بود. این لپتاپ ۱۳.۳ اینچی، تنها ۱۳ میلیمتر صخامت و ۹۰۰ گرم وزن دارد که جابهجایی آن بسیار راحت است. این دستگاه از مشخصات فنی تقریبا مشابهی با تبلت پیکسل اسلیت بهره میبرد. کاربران امکان سفارش آن را با پردازندهی کممصرف Core m3 در کنار انواع توانمندتر Core i5 و i7 را خواهند داشت. حافظهی رم ۸ یا ۱۶ گیگابایت و حافظهی ذخیرهسازی ۶۴ یا ۱۲۸ یا ۲۵۶ گیگابایت درکنار اسپیکر دوگانه از دیگر مشخصات فنی این لپتاپ هستند. بهلطف سختافزار توانمند و سیستمعامل بهینهی کروم، کاربران تجربهی ایدهآلی با پیکسلبوک گو خواهند داشت. گوگل کرومبوک پیکسلبوک گو را با قیمت پایهی ۶۴۹ دلار به بازار عرضه خواهد کرد تا گزینهی بهمراتب مقرونبهصرفهتری در مقایسه با پیکسل اسلیت بهشمار آید.

نسل دوم دستیار صوتی گوگل اسیستنت دیگر محصول جذاب رویداد گوگل بود که درحالحاضر، کاربران بسیار زیادی در سرتاسر جهان دارد. گوگل اسیستنت اکنون میتواند بسیاری از امور را بهصورت آفلاین و بدون نیاز به اتصال اینترنت انجام دهد. اکنون دیگر برای صحبت با این دستیار صوتی به گفتن مکرر عبارت Hey Google نیازی نیست و میتوان بهطور پیوسته با آن مکالمه کرد.
نسل جدید پیکسل ایرباد و روترهای نست و اسپیکر هوشمند نست مینی، از دیگر محصولاتی بودند که در کنفرانس گوگل معرفی شدند. اگر روز گذشته فرصت دنبالکردن اخبار فناوری و اطلاع از دستاوردهای جدید غول دنیای فناوری را نداشتید، درادامه میتوانید تمام اخبار کنفرانس Made by Google '19 را مشاهده کنید.
«دیرینهانسانشناسی (Paleoanthropology)» بررسی اشکال اولیه و اجداد باستانی انسان است. دیرینهانسانشناسی شبیه به دیرینهشناسی (که به بررسی آثار و بقایای موجودات زنده میپردازد) است، اما تمرکز آن روی فهم و ثبت سوابق تکامل زیستشناختی و فرهنگی انسان است. اصطلاح دیرینهشناسی در زبان فارسی ترجمهی جز به جز معادل انگلیسی آن است که از واژههای یونانی «Palaiós» بهمعنای کهن و دیرین، «Anthrōpos» بهمعنای انسان و پسوند «Logía» بهمعنی مطالعه و پژوهش گرفته شده است.
فرض کنیم خود ما یک اتومبیل پیشرفته امروزی هستیم، اما از گذشتهی خود اطلاعی نداریم و نمیدانیم از کجا به اینجا رسیدیم. با این حال، میدانیم که احتمالا ما زمانی از کالسکهها و ارابهها تکامل پیدا کردهایم. حالا فرض کنیم که آثار و بقایایی از اتومبیلهایی که در گذشته وجود داشتند را کشف کردهایم. در حالی که این اتومبیلها مشخصا از ما بدویتر هستند، آنچه یافتهایم کل یک اتومبیل دستنخورده نیستند. بلکه ممکن است تنها قطعاتی از خودرویی باشند که حدود ۱۰۰ سال قبل ساخته شده بودند. اما ناگهان کشفهای شگفتانگیزی انجام میشود و بخشهایی از موتور و باک و فرمان و بدنه اتومبیلی که اوایل قرن بیستم ساخته شده را کشف میکنیم.
حالا به نظر شما قطعات مجزایی که از این اتومبیلها پیدا کردهایم، میتوانند آنقدر اطلاعات کافی در اختیار ما قرار دهند تا نحوهی تطور و تکامل اتومبیلها را به درستی بازگو کنیم؟ مسلما خیر. آنچه گفتیم میتواند در مورد معمای تبار و نیاکان ما انسانها نیز صدق کند، اما همچون تاریخچه تکاملی اتومبیلها، ما نیز اطلاعات زیادی از زمانیکه از عموزادههایمان، میمونهای بزرگ منشعب شدهایم داریم.
پیشرفت علم دیرینهانسانشناسی
دانشمندان از سال ۱۹۹۷ با توالیهای DNA استخراج شده از استخوان انسانهای باستانی، به بررسی تبارهای انسانی میپردازند و از این اطلاعات برای تأیید، رد یا اصلاح آنچه قبلا از آثار و سوابق فسیلی به دست آمده بود، استفاده میکنند. DNA ممکن است معادل یافتن دلکو یا کوئل، یکی از آن اتومبیلهای فسیلشده باشد. دانشمندان حتی توانستهاند موفق به استخراج DNA برخی از گونههای منقرض شده بهویژه انسان نئاندرتال شوند که زمانی در کنار ما انسانهای مدرن (هومو ساپینسها) از غرب اروپا تا ایران زندگی میکردند. اما، DNA را میتوان تنها از فسیلهایی با قدمت حدود ۴۰۰ هزار سال بازیابی کرد و گذشته از این، خود نمونههای فسیلی هم بسیار محدود هستند. به همین جهت، وقتی خبر کشف یک نمونهی فسیلی در رسانهها مخابره میشود، هیجان زیادی را در دنیای دیرینهانسانشناسی بهوجود میآورد.

چارلز داروین برای اولینبار در سال ۱۸۷۱ فرضیه جد مشترک را مطرح کرد
از این رو، دیرینهانسانشناسان برای پرده برداشتن از ماجرای نیای کهن انسان که قدمتی بیش از ۴۰۰ هزار سال دارند به همان روشهای قدیمیتر مانند تجزیهوتحلیل استخوانها و دندانهای فسیل شده، سنگها و نهشتهایی که فسیلها در آن کشف شده و ابزارها و مصنوعات باستانی متکی هستند. دانشمندانی که به بررسی این سوابق و آثار کهن میپردازند را «دیرینهانسانشناس» میگویند که از زمان چارلز داروین به علمی مجزا بدل شده است.
در آن زمان در سال ۱۸۵۶، یعنی ۳ سال قبل از اینکه داروین کتاب مشهور خود «خاستگاه گونهها» را منتشر کند. اولین جمجمه انسان نئاندرتال که ۴۰ هزار سال قدمت داشت در دره نئاندر در نزدیکی شهر دوسلدورف آلمان کشف شد. از آنجایی که این جمجمه، نخستین جمجمهای بود که به گونهای دیگر از انسانها نسبت داده شد، نام خود را از محل کشفش گرفت و به «انسان نئاندرتال» مشهور شد. البته قبلا ۳ جمجمه دیگر از این گونهی انسانتبار کشف شده بود (دو جمجمه در بلژیک و دیگری در جبلالطارق) که تا قبل از کشف جمجمه درهی نئاندر به رسمیت شناخته نشده بودند.
در آن دوران، پذیرش مفهوم تکامل برای عموم بسیار دشوار بود و به همین جهت، حتی خود داروین هم در اثر مشهورش از اشاره به خاستگاه گونهها پرهیز کرده بود و تنها ۲۰ سال بعد در کتاب «تبار انسان و انتخاب طبیعی در ارتباط با جنسیت» که در سال ۱۸۷۱ منتشر شد، بحث تکامل انسان را پیش کشید و فرضیه مشهورش را مطرح کرد که بیان میکرد، ما انسانها و میمونها، میلیونها سال قبل از جدی مشترک منشعب شدهایم و هر کدام راه خود را در تاریخچه تکاملی طی کردهایم.
دیرینهانسانشناسان در حال بررسی ردپای نئاندرتالها در لو روزل، سواحل نرماندی در شمال غربی فرانسه
امروز هیچ تردیدی نسبت به صحت فرضیهی داروین وجود ندارد. مقایسه ژنوم انسان و شامپانزه نشان میدهد که این دو تبار بین ۵ تا ۷ میلیون سال قبل از یکدیگر جدا شدند. داروین در ادامه اثر مشهورش شرح میدهد که «گهوارهی نوع بشر» آفریقا بوده است. اما او بررسی و اثبات این فرض را بر عهدههای نسلهای بعدی گذاشت تا با بررسیهای میدانی و تجزیهوتحلیلهای دیگر فرض او را به بوتهی آزمایش بگذارند.
در حالی که مفهوم گونههای مختلف توجهات زیادی را در محافل علمی جلب کرد و پیروان داروین به کندوکاو نظریات او پرداختند. اما دیدگاه او از انشعاب بین میمون و انسان به نظر ساده بود. دیرینهانسانشناسان اواخر قرن نوزدهم تصور میکردند که همانند تبار سلسلههای پادشاهی، تکامل میمون به انسان، تکامل خطی بوده که بهتدریج موجب شده، میمونها شبیه انسانها شوند. تصور دانشمندان آن دوران این بود که بزرگ شدن مغز، موجب تمایز بین انسان و میمونها شده و صفات دیگری مانند راه رفتن روی دو پا بعدا تکامل پیدا کردهاند. به همین جهت، دیرینهشناسان قرن نوزدهم بهدنبال فسیل موجودی نیمه انسان نیمه میمون بودند.
چیزی که از همان زمان تاکنون به «حلقه مفقوده» مشهور است و در ابتدا، انسان نئاندرتال را گزینهای مناسب میدانستند. اما مغز نئاندرتال تقریبا به اندازه یک انسان مدرن بود، از این جهت، خیلی زود متوجه شدند حلقهی مفقودهای که به دنبالش بودند نمیتواند نئاندرتال باشد. دانشمندان متوجه شدند که به لحاظ خصوصیات مختلف احتمالا نئاندرتالها گونهای از انسانتباران بودند که قبل از انسانهای مدرن پای به عرصهی روزگار گذاشتهاند. بدین ترتیب باید بهدنبال فسیلهای گروهی از انسانهای کهنتر میگشتند. فسیلی که دیرینهانسانشناسان به دنبالش بودند باید در عین داشتن برخی صفات نئاندرتالها، تا حدی شبیه به میمونهای بزرگ میبود.
تلاش برای کشف حلقه مفقوده
امروز میدانیم که «درخت خانواده انسان» شاخههای بسیاری دارد و گونههای مختلف انسانی در سَردههای متفاوتی ردهبندی شدهاند. یک سرده از انسانتباران، «آسترالوپیتکوسها» یا «جنوبیکپیها» هستند که مدتها قبل از میان رفتهاند و ظاهری بیشتر شبیه میمونهای بزرگ داشتهاند. اما با این وجود، تا حدودی از میمونهای امروز به انسانها شبیهتر بودند. در مقابل، سرده دیگر انسان یا هومو (Homo) است که شامل ما انسانهای امروزی، نئاندرتالها و دیگر انسانتبارانی میشود که بیشتر خصوصیاتی شبیه به انسانهای امروزی داشتهاند. سردهی جنوبیکپیها و انسانها را روی هم «انسانتباران» میگویند.
تصویر بازسازی شدهای از هومو ارکتوس یا انسان راستقامت
همچون قیاسی که در ابتدا کردیم، حجم استخوانها و فسیلهای کشف شده از گونههای انسانتبار منقرض شده بسیار معدود بوده است. در واقع، این دست کشفیات به قدری نادر هستند که حتی ممکن است، یک دیرینهانسانشناس حرفهای که تمام دورهی کاریش را صرف جستوجو و کشف انسانتباران میکند ممکن است هیچوقت کشفی را انجام ندهد. در عین حال، کشف یک فسیل مهم این پتانسیل را دارد که همهی خصوصیات مهمی که از مسیر تکاملی انسانهای امروزی در ذهن داریم را دستخوش تغییر کند. اما فسیلها، تبار دقیق و گونههای مجزا را پیشروی دانشمندان نمیگذارند. بلکه به عکسی تار و مبهم میمانند که هرچه قدیمیتر باشد، تصویرش مبهمتر و تارتر میشود.
با وجود فرضیهی «گهواره نوع بشر در آفریقا» که داروین مطرح کرده بود، حضور انسان نئاندرتال در آلمان، بلژیک و جبلالطارق، موجب شد که دیرینهانسانشناسان قرن نوزدهم خاستگاه انسانهای امروزی را اروپا بدانند. دیرینهشناسان آن دوران تصور میکردند، در صورتی که نئاندرتالها در اروپا به انسانهای مدرن تکامل پیدا کردهاند، احتمالا گونههای باستانیتری نیز از نئاندرتالها در اروپا تکامل پیدا کردند.
بله، دیرینهانسانشناسان آن عصر چنان غرق این فرضیه بودند که بزرگ شدن مغز منتهی به تکامل انسان شده که اروپا را زادگاه نوع بشر میدانستند و به همین جهت نیز به ورطهی کجاندیشیها و پیشفرضهای متعصبانهای افتادند. در آن دوران، دیرینهشناسان بهدنبال شواهدی بودند که دیدگاهشان را ثابت کند و در عین حال، شواهد خلاف آن را به راحتی نادیده میگرفتند. یکی از این تعصبات را میتوانیم در کشف مهمی که در اواخر قرن نوزدهم انجام گرفت دنبال کنیم.
بازسازی چهره پارانتروپوس بویسی
اوژن دوبوا، دیرینهانسانشناس هلندی در سال ۱۸۹۱ در جزیره جاوه اندونزی، گونهای را کشف کرد که گمان میکرد، یکی از اجداد باستانی انسان باشد که از انسان نئاندرتال نیز بسیار قدیمیتر بوده است. دوبوا در جاوه، یک استخوان ران و جمجمهای را کشف کرده بود که حجم مغز آن ۹۴۰ سیسی بود، تقریبا دو سوم تا سه چهارم از حجم مغز انسان امروزی. حجم مغز انسانهای امروزی بهطور متوسط حدود ۱۴۰۰ سیسی است. این کشف دقیقا همان چیزی بود که دیرینهانسانشناسان از حلقه مفقوده در ذهن داشتند.
اما بسیاری از دانشمندان تصور میکردند که سایر بخشهای جمجمه بیشتر شبیه میمون است. علاوه بر این، شکل خاص زانوی این انسانتبار نشان داد که این موجود منقرض شده میتوانست مفصل زانوی خود را قفل کند. به عبارت دیگر، مانند ما روی دو پای خود راه برود. نمونهای که دوبوا کشف کرده بود به «مرد جاوهای (Java Man)» مشهور شد. این نمونه اولین انسان از گونهای بود که بعدها «هومو ارکتوس» یا «انسان راستقامت» نام نهاده شد.
در دهههای بعد، فسیلهای هومو ارکتوس در سرتاسر آسیا، اروپا و آفریقا کشف شدند. این یافتهها نشان داد که هومو ارکتوس، انسانی بسیار موفق بوده که تقریبا از ۲ میلیون سال قبل تا حدود ۴۰۰ هزار سال قبل که منقرض شده در کرهزمین زندگی میکرده است، یعنی برای مدت بسیار طولانیتری از ما انسانهای مدرن در سیاره حضور داشته و بعید است که انسانهای امروزی بتوانند رکورد هومو ارکتوس را بشکنند! امروزه به اثبات رسیده که هومو ارکتوس تقریبا یکی از اجداد مستقیم گونهی ما انسانهای مدرن است. حتی با اتکا به کشف دوبوا، این گونه باید گزینهی اصلی جد انسان مدرن لقب میگرفت. اما بخش عمدهای از دیرینهشناسان قرن نوزدهم این کشف را کماهمیت جلوه دادند.
دلیل این مقاومت نیز چیزی جز این نبود که با فرض بزرگ شدن مغز قبل از راه رفتن روی دوپا کاملا مغایرت داشت. بعدا به دلیل کشف مرد جاوهای، دوبوا و چند دیرینهانسانشناس پیروی او فرضیهی جدیدی را مطرح کردند و اعلام کردند که گهوارهی نوع بشر نه اروپا و نه آفریقا بلکه آسیا بوده است.
داستان پندآموز دو جمجمه
در قرن بیستم، انگلستان یکی از دو مرکز پیشرو در حوزهی پژوهشهای منشأ انسان بود و مرکز دیگر نیز در کشور آلمان بود که خصومتهای نهان و آشکار این دو کشور بر کسی پوشیده نیست. هر دانشمندی که میخواست در دنیای انگلیسیزبان برای خود نامی در دیرینهانسانشناسی دست و پا کند، رهسپار انگلستان میشد تا با بهترین متخصصان همزبان خود به تحصیل این علم بپردازد. یکی از این متخصصان سِر گرافتن الیوت اسمیت، یکی از پیشگامان استفاده از فناوریهای نوین در دیرینهانسانشناسی بود. او اولین کسی بود که از تصویربرداری پرتوی ایکس برای بررسی مومیاییهای مصر باستان بهره برد.
اسمیت پس از جنگ جهانی اول، در کشور زادگاهش استرالیا، در مورد منشأ انسان سخنرانی کرد. یکی از حضار، کسی نبود جز ریموند آرتور دارت، دانشجوی زیستشناسی و پزشکی که چنان مجذوب صحبتهای اسمیت شد که تصمیم گرفت حوزهی تحقیقاتیاش را کاملا عوض کند و به الیوت اسمیت در انگلستان بپیوندد. در آنجا، دارت نهتنها تحتتأثیر الیوت اسمیت قرار گرفت، بلکه از یک پژوهشگر برجستهی دیگر، سِر آرتور کیت نیز تأثیر بسیار پذیرفت و خود زیر نظر این بزرگان به پژوهشگری برجسته در دنیای دیرینهانسانشناسی بدل شد.
ریموند آرتور دارت بههمراه جمجمهی کودک تاونگ، دانشگاه ویتواترزرند، آفریقای جنوبی، ۱۹۲۵
آرتور کیت و الیوت اسمیت در سال ۱۹۲۲ دارت را متقاعد کردند که سمت استادی دانشگاه در بخش جدید آناتومی انسان را در دانشگاه ویتواترزرند، آفریقای جنوبی قبول کند. دو سال بعد اتفاقی افتاد که سرنوشت دارت و دنیای دیرینهانسانشناسی را بهکلی تغییر داد. در آن سال، کارگران در شهر تاونگ آفریقای جنوبی جمجمه عجیبی را کشف کردند و دارت هم فرصت را غنیمت شمرد و بهسرعت خود را برای بررسی این جمجمه به محل کشف رساند.
دارت این جمجمه را «کودک تاونگ (Taung Child)» نامگذاری کرد و با بررسیهای خود دریافت که این جمجمه با هومو ارکتوس کاملا متفاوت است. کاسهی سر کودک تاونگ کوچک بود و تنها کمی از جمجمه یک شامپانزه نوجوان بزرگتر بود. اما دارت که یقین داشت آنچه کشف کرده، نقش مهمی در تبیین تاریخچه تکاملی انسان دارد، ۷ هفته را صرف بیرون کشیدن این جمجمه از سنگهای نهشتی کرد که جمجمه در آن پیدا شده بود. دارت متوجه برخی خصوصیات مختص انسان از جمله فک، دندانها و سایر نواحی شد. علاوه بر این، در جمجمه کودک تاونگ علائمی از ضربات منقار وجود داشت که نشان میداد، این کودک باستانی احتمالا طعمه یک عقاب شده است.
در زیر گِل و لای دو و نیم میلیون ساله، مخلوط رسوبات و آب به مانند خمیری عمل کرده بود که دندانپزشکان برای قالبگیری دندان از آن استفاده میکنند. در جمجمه کودک تاونگ نیز این رسوبات شکل قالب درونی کاسه سر را بهخوبی حفظ کرده بودند. دیرینهانسانشناسان برای بررسی مغز انسان، چنین قالبهایی را تهیه میکنند تا بتوانند به خوبی قشر مغز را مطالعه کنند.

ماری و لوئیس لیکی
دارت کودک تاونگ را اولین نمونه از گونهای دانست که آن را «آسترالوپیتکوس آفریکانوس» یا «جنوبیکپی آفریقایی» نام نهاد. ریموند آرتور دارت که تصور میکرد، کشفیاتش دنیای دیرینهانسانشناسی را متحول میکند، در سال ۱۹۲۵ نتایج یافتههای خود را در نشریهی علمی نیچر به چاپ رساند و مدعی شد که جنوبیکپی آفریقایی، یکی از اجداد انسان است که از میمونها فاصله گرفته و دارای خصوصیاتی شبیه به انسان مدرن است. البته دارت از اصطلاح حلقه مفقوده استفاده نکرد، اما یافتههای او در رسانهها با عنوان «کشف حلقه مفقوده» مخابره شد و برای چند هفته، دارت به شهرتی عظیم دست یافت.
اما در کمال تعجب، اتفاقی افتاد که دارت اصلا انتظارش را نداشت، بخش عمدهای از دیرینهانسانشناسان به سرعت شواهد او از کودک تاونگ را رد کردند. سرسختترین منتقد او کسی نبود جز استاد خودش، آرتور کیت که با قاطعیت اعلام کرد، آنچه دارت کشف کرده، چیزی جز یک نوع جدید گوریل نیست! در مقابل، دیرینهانسانشناسان انگلستان اصلا از حلقه مفقوده چیزی به گوششان نخورده بود. دلیل آن هم کشف دیگری بود که تا سالها ذهن دیرینهانسانشناسان را به خود مشغول کرده بود و تا مدتهای مدیدی کشفیات دارت را در محاق فرو برد.
تا قبل از اواسط قرن بیستم، تصور عمده این بود که بزرگ شدن مغز موجب تمایز انسان از میمونهای بزرگ شده است
برای درک موضوع به سال ۱۹۱۲ بازگردیم. در این سال، یک باستانشناس آماتور به نام چارلز داوسون به انجمن زمینشناسی لندن گزارش داد که کشفی شگفتانگیز انجام داده است. او به دانشمندان اعلام کرد که جمجمهای یافته که کارگران چهار سال قبل در معدنی پیدا کرده بودند. اندازهی مغز این جمجمه کمی کوچکتر از یک انسان مدرن بود. اما فک آن بیشتر شبیه میمون بود و دندانهای آن هم کوچکتر از میمونهای بزرگ اما به اندازهی دندانهای انسان مدرن بودند. این کشف در دوران جنگ جهانی اول انجام گرفت که انگلستان و آلمان در همهی عرصهها از ساخت جنگافزارها و سلاحهای مختلف تا دنیای علم در رقابتی تنگاتنگ باهم بودند. با کشف انسان نئاندرتال که برای همیشه نام آلمان را با خود یدک میکشید. شکارچیان فسیل آرزو داشتند که کشفی به همین اندازه مهم را در خاک انگلستان انجام دهند تا آلمانیها را در این عرصه شکست دهند.
کشف داوسون دقیقا همان چیزی بود که میخواستند، جمجمهی یکی از اجداد انسانهای مدرن. اگرچه در آن زمان، هنوز روشهای نوین تاریخگذاری ابداع نشده بود، اما شواهد نشان میداد که این جمجمه از هر جمجمه دیگری از جمله جمجمهی انسان نئاندرتال قدیمیتر است. این کشف طی حفاری در شهر پیلتداون انگلستان انجام گرفت و از روی محل کشفش به «انسان پیلتداون (The Piltdown Man)» مشهور شد. داوسون و همکارانش، قدمت این جمجمه را حدود ۱ میلیون سال دانستند.
داوسون ادعا میکرد، یکی از مهمترین اکتشافات دنیای دیرینهانسانشناسی را انجام داده، اما در نهایت پس از سالها، مشخص شد که انسان پیلتداون چیزی جز یک فسیل جعلی نبوده است. در واقع، داوسون این فسیل جعلی را از روی هم گذاشتن جمجمه انسان و فک اورانگوتان سرهم کرده بود. داوسون که جعلیات دیگری را نیز در کارنامه خود دارد چنان در کار خودش ماهر بود که با رنگآمیزی فسیل به آن ظاهری قدیمی داده بود.
داوسون حداقل برای چند دهه موفق بود. کشف جعلی او به سرعت توجهات را جلب کرد و مقالات و نشریات علمی و موزهها همه انسان پیلتداون را کشفی بزرگ دانستند. به همین دلیل نیز بود که کشف دارت در دههی ۱۹۲۰ قدر ندید. در آن دوره، دنیای دیرینهانسانشناسی هنوز هیجانزدهتر از آن بود که کشف کماهمیت او را به رسمیت بشناسد.
جمجمهی بازسازی شدهای از آسترالوپیتکوس آفریکانوس یا جنوبیکپی آفریقایی
کتابهای درسی و دورههای دانشگاهی که در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ با منشأ انسان سروکار داشتند، حتی اشارهی مختصری هم به کودک تاونگ نکردند. حتی نشریات علمی هم حاضر به پذیرفتن مقالات علمی دارت نشدند. دارت که برای مدت نزدیک به دو دهه از همهجا رانده شده بود، رفتهرفته انگیزه خود را از دست داد. اما خوشبختانه، بنا به ضربالمثل ماه همیشه پشت ابر نمیماند، سرانجام در دههی ۱۹۴۰ فسیلهای دیگری از جنوبیکپی آفریقایی کشف شدند. جنوبیکپی بعد از این اکتشافات رسما بهعنوان یک سرده جدید از خانواده انسان وارد ردهبندیهای علمی شد. در نهایت، در سال ۱۹۴۷ بود که سِر آرتور کیت رسما اعتراف کرد، حق با دارت بوده و او اشتباه میکرده است.
جستجوی ابزارسازان
در اواسط قرن بیستم، دیرینهانسانشناسان پذیرفتند که بزرگ شدن مغز آن مشخصهای نیست که تصور میکردند، نیاکان انسان را از میمونهای بزرگ متمایز کرده است. اما اگر مغز آن خصوصیت نبود، چه مشخصهای دیگری میتوانست نیاکان انسان را در مسیر تکاملی خودشان قرار داده باشد. لوئیس لیکی، دیرینهانسانشناس بریتانیایی-کنیایی فکر میکرد که این خصوصیت باید ابزارسازی بوده باشد.
لایههای زمینشناسی، نهتنها قدمت بقایای زیستشناسی را نشان میدهند، بلکه میتوانند قدمت آثار باستانی را نیز مشخص کنند. لایههای نهشتی را میتوان با روشهای زمینشناسی و شیمیایی قدمتگذاری کرد و هرچه بیشتر در این نهشتها غور کنیم، میتوانیم به ابزارهای قدیمیتر و سادهتری دست پیدا کنیم. فرضیه لیکی در دهه ۱۹۵۰ نیز از همین اصل نشأت میگرفت. او عقیده داشت همان لایههای زمینشناختی که سادهترین ابزارها را در خود جای داده، باید بتواند شواهد فسیلی از گونههایی که این ابزارها را ساختهاند نیز فراهم کند. او همچنین فرض کرد که سازنده این دست ابزارها باید شواهدی از شروع بزرگ شدن مغز را نشان دهد و ویژگیهای صورت و دندانهایی در حد واسط بین کپیجنوبی آفریقایی و هومو ارکتوس داشته باشد.
ماری، همسر لیکی در سال ۱۹۵۹، جمجمه فسیل شده انسانتباری را در تانزانیا کشف کرد که تا آن زمان ناشناخته بود. این کشف در همان لایههای نهشتی پیدا شد که برخی تیشههای ساده و سایر ابزارهای اولیه کشف شده بودند. جمجمهای که ماری لیکی کشف کرده بود، آروارهای محکمتر و دندانهای بزرگتری نسبت به کپیجنوبی آفریقایی داشت. ماری و لوئیس این گونهی جدید را «پارانتروپوس بویسی (Paranthropus Boisei) نامگذاری کردند.
دونالد جانسون در حال بررسی بقایای اسکلت لوسی در اتیوپی، ۱۹۷۴
ماری و لوئیس لیکی اینطور فرض میکردند که پارانتروپوس بویسی باید سازنده ابزار باشد. در غیر این صورت، چرا این گونه باید دقیقا در مکان و لایهی نهشتی باشد که ابزارها پیدا شده بودند؟ اما این فرضیه یک مشکل اساسی داشت. نمونهای که خانواده لیکی پیدا کرده بودند که تنها دارای حجم مغزی ۵۳۰ سیسی بود که کمی بزرگتر از مغز شامپانزه بالغ (بین ۲۷۵ تا ۵۰۰ سیسی) یا جنوبیکپی آفریقایی (۴۰۰ تا ۵۰۰ سیسی)، اما به اندازه حجم مغز یک گوریل معمولی بود.
میمونهای بزرگ میتوانند از چوب بهعنوان ابزاری برای بیرون کشیدن موریانهها از سوراخ درختان استفاده کنند، اما این کار مستلزم برنامهریزی طولانیمدت و مهارتهای لازم برای تراش دادن سنگ نیست. به همین جهت، ابزارهایی که در نهشت پیدا شده بود به نظر فراتر از گنجایش مغزی پارانتروپوس بویسی بود.
سال بعد، ماری و لوئیس جمجمه انسانتبار دیگری را در همان مکان و لایه نهشتی پیدا کردند. بعدا مشخص شد که این فسیل به گونهای دیگر از انسانتباران تعلق دارد. از آنجایی که بخشهایی از جمجمه مفقود شده بود و خود جمجمه هم چند تکه شده بود، امکان محاسبه حجم مغز وجود نداشت. بلکه ماری و لوئیس تنها توانستند بهصورت تقریبی حجم مغز این انسانتبار را برآورد کنند که بین ۵۹۰ تا ۷۱۰ سیسی بود. این حجم مغزی به وضوح از هرگونه دیگر کپیجنوبی بزرگتر، اما از مغز هومو ارکتوس کوچکتر بود. به عقیده ماری و لوئیس این انسانتبار باید سازنده ابزارها بوده باشد. این دو، نمونهای که کشف کرده بودند را «هومو هابیلیس (Homo Habilis)» بهمعنای «انسان ماهر» نامگذاری کردند. از آنجایی که فرض بر این بود که ابزارسازی سرده انسان را از کپیجنوبی متمایر میکند، این گونهی جدید در همان سرده انسانهای مدرن جای گرفت.
این یافتهها نشان میداد که این دو انسانتبار در یک دوره میزیستهاند. این یافته به این جهت که تا آن زمان چند گونه انسانتبار کوچک مغز دیگر نیز کشف شده بود جالبتوجه بود. تا آن زمان، نهتنها جنوبیکپی آفریقایی و پارانتروپوس بویسی کشف شده بودند، بلکه گونهی دیگری به نام«پارانتروپوس روبوستوس (Paranthropus Robustus)» نیز کشف شده بود. به این ترتیب، آنطور که دیرینهانسانشناسان قبلا تصور میکردند، تکامل انسان از میمون کاملا خطی نبود، بلکه آثار و شواهد فسیلی نشان میداد که درخت خانواده انسان شاخههای متعددی دارد.
جزئیات و سوالات تازه
ابزارسازی یکی از خصوصیتهایی بود که اجداد انسان را از میمونهای بزرگ متمایز میکرد. اما، تنها خصوصیت نبود. برای دستیابی به سایر خصوصیات نیاز به استخوانهای بیشتری بود. اما بیشتر بقایای کپیجنوبیهایی که تا اواسط قرن بیستم کشف شده بودند، تنها بخشهای از جمجمه یا برخی قطعات استخوانی سایر نواحی بدن بودند. به این ترتیب، دیرینهانسانشناسان کاوشهای هدفمندی را در «مثلث عفر»، اتیوپی آغاز کردند. جایی که شرایط زمینشناسی و آبهوا برای حفظ اسکلت انسانهای باستانی ایدئال بود.
در اوایل دههی ۱۹۷۰، پایگاههای تحقیقاتی در این محل برپا شد و دانشمندان برجستهای از جمله ماری لیکی و ستاره نوظهور دنیای دیرینهانسانشناسی، دونالد جانسون از موزه کلیولند نیز به آنجا رفتند. جانسون و سایر اعضای تیمش در سال ۱۹۷۴ کشفی را انجام دادند که اکنون مشهورترین اسکلت انسانتباران محسوب میشود. اگرچه این اسکلت ناقص بود، اما هرآنچه در یک سوی بدن اسکلت گم شده بود، در جانب دیگرش وجود داشت تا بتواند تصویر کاملی از یک اسکلت دستنخورده را پیش روی دانشمندان قرار دهد.
چهرهی بازسازی شده لوسی، مشهورترین کشف تاریخ دیرینهانسانشناسی
استخوانهای این اسکلت با نمونههای قبلا کشف شده مانند کپیجنوبی آفریقایی مطابقت داشت، اما تفاوتهایی هم داشت. از جمله بررسی زانو به جانسون و همکارانش نشان داد که این گونهی انسانتبار درست مانند هومو ارکتوس و انسانهای مدرن روی دو پا راه میرفته است. علاوه بر این، محل سوراخ بزرگ پسسَری، در این نمونه به خوبی مشخص بود. این دو خصوصیت به این معنی بود که گونهی جنوبیکپی آفریقایی کاملا روی دو پا راه میرفته است. درست مانند کپیجنوبی آفریقایی حجم مغز این نمونه نیز به اندازه یک شامپانزه بود. علاوه بر این، این گونه بیش از ۱ میلیون سال از هومو ارکتوس بیشتر قدمت داشت.
جانسون و همکارانش این نمونه را «لوسی (Lucy)» نام نهادند. داستان این نامگذاری هم مشهور است، در واقع در زمانیکه جانسون و همکارانش سخت مشغول بررسی یافتههای خود بودند، از رادیوی ایستگاه تحقیقاتی ترانهی «لوسی در آسمان با الماسها» از گروه بیتلز پخش میشد. از آنجایی که فک لوسی نسبت به سایر جنوبیکپیها کوچکتر بود، تصور میشود که نیای مستقیم سرده انسان یا حداقل خویشاوندی نزدیکی به چنین نیایی داشته است. در مقابل، کپیجنوبی آفریقایی، پارانتروپوس روبوستوس و پارانتروپوس بویسی اکنون بهعنوان شاخهای دیگر از سرده انسان محسوب میشوند. این فرض با یافتههای ماری و لوئیس لیکی مطابقت دارد که اعتقاد داشتند، جنوبیکپی و هومو هابیلیس در یک دوره زندگی میکردند. این دو گونه، عموزادگانی بودند که سرنوشتی متفاوت داشتند.
ابهامات آرایهشناسی زیستی
واضح است که سرده کپیجنوبی منجر به تکامل سردهی انسان شده است، اما هر کشف و فسیل جدیدی سوالات دیگری را مطرح کرده است. بهعنوان مثال، هنگام ردهبندی گونهها در یک سرده، چه خصوصیاتی باید لحاظ شود؟ کسی نمیتواند ادعا کند که هومو ارکتوس نباید در سرده انسان ردهبندی شود، اما واقعیت این است که سرده انسان در بین تمامی ردهبندیهای جانوری، بدترین تعریفها را دارد. تلاش لیکی برای مشخص کردن رفتار (ابزارسازی) برای تعریف این سرده نیز مشکلساز بود. زیرا همیشه مشخص نیست که چه گونهای ابزارهای یافت شده را ساخته است و مورد دیگر اینکه، ابزارهای باستانی به ندرت بهصورت فسیل شده کشف میشوند.
آیا میتوانیم از اندازه مغز برای تعریف سرده انسان استفاده کنیم؟ جمجمههای هومو هابیلیس از زمان اولین کشف لیکی، متوسط حجم مغزی حدود ۶۴۰ سیسی را نشان میدهند. این محدوده از زیر ۶۰۰ سیسی شروع شده تا تقریبا بالای ۷۰۰ سیسی ادامه پیدا میکند. این حجم مغزی میانگین بین کپیجنوبیها و هومو ارکتوس است. گونهای به نام «هومو ارگاستر (Homo Ergaster)» که تصور میشود، نیای هومو ارکتوس بوده، دارای حجم مغزی به اندازه هومو هابیلیس است. این امر نشان میدهد که گذاری آهسته بین هومو هابیلیس و گونههای انسانتبار بهوقوع پیوسته است. به این جهت، با ردهبندی هومو هابیلیس در سرده انسان همخوانی دارد.
مقالههای مرتبط:
حتی اگر سرده کاملا قابل تشخیص باشد، هنگام بررسی نمونهها، ردهبندی گونهها میتواند با تردید روبه رو شود. منطقی است که تصور کنیم، هومو ارکتوس گونهای مجزا نسبت به هومو هابیلیس است و مشخصا از گونههای نئاندرتال و انسان مدرن نیز مجزا است. اما هومو ارگاستر بین هومو هابیلیس و هومو ارکتوس قرار میگیرد. به همین ترتیب، انسان هایدلبرگی نیز وجود دارد که ممکن است از هومو ارکتوس منشعب شده باشد و جد مشترک انسانهای مدرن و نئاندرتالها باشد.
به این ترتیب، همانطور که ملاحظه کردید، هر چقدر کشفیات بیشتری انجام شود که بتوانند جایی در میانهی یک گونهی شناخته شده قرار گیرند، ردهبندیهایی که از گونهها و سردههای مختلف صورت گرفته دچار تغییر میشوند. اما نکتهی مهمی که باید به خاطر داشته باشید این است که تکامل، روندی تدریجی بوده و خواهد بود. اما، از آنجایی که فناوریهای جدید بازیابی ژنتیکی و استخراج DNA هنوز در اول راه خود است، احتمالا در آینده کشفیاتی انجام میگیرند که حتی داستان تکامل انسان را پیچیدهتر از قبل میکنند و احتمالا درخت خانواده انسان که حالا میشناسیم در دهههای آتی کاملا دستخوش تغییر شود.
ریزر که شرکتی شناختهشده در حوزهی گیمینگ است، اخیرا مدل جدید لپتاپهای خانوادهی Blade را رونمایی کرده است. این لپتاپ جدید که از آن با نام ریزر بلید ۱۵ ادونسد (Razer Blade 15 Advanced) یاد میشود، سختافزار بسیار قدرتمندی دارد. یکی از نکات مهم مربوط به بلید ۱۵ ادونسد، بهرهمندی آن از نخستین کیبورد اپتیکال مخصوص لپتاپها در دنیا است.
ریزر نخستین شرکت دنیا بود که در سال ۲۰۱۶ در لپتاپ جدیدش از کیبورد مکانیکی استفاده کرد و اکنون در سال ۲۰۱۹، نخستین کیبورد اپتیکال لپتاپها را در لپتاپ گیمینگ بلید ۱۵ ادونسد معرفی کرده است. کیبورد جدید ریزر بهگونهای طراحی شده است که جوابگوی خواستههای گیمرها باشد. در حالت معمول، گیمرها هنگام انجام بازیهای ویدئویی، بهسرعت کلیدهای مختلف را فشار میدهند؛ بنابراین، به کیبوردی نیاز دارند که دقت و سرعت عملکرد سریعی داشته باشد.
کیبورد اپتیکال جدید ریزر با بهرهگیری از قدرت نور میتواند در زمانی بسیار سریع، تحرکات کلیدهایی را تشخیص دهد که کاربر فشار میدهد. در زیر هریک از کلیدهای این کیبورد، از پرتو نور مادونقرمز برای تشخیص زمان فشردهشدن کلید استفاده میشود. بهرهگیری از پرتو نور مادون قرمز باعث میشود کیبورد اپتیکال ریزر در مقایسه با کیبوردهای معمولی لپتاپهای دیگر، دقت و سرعت بسیار بیشتری در تشخیص تحرکات هر کلید داشته باشد. نتیجهی کار آن است که با کیبوردی فوقالعاده روبهرو هستیم.

مقالهی مرتبط:
عمق هریک از کلیدهای قرار دادهشده در کیبورد جدید ریزر ۱/۷ میلیمتر است؛ اما برای اینکه لپتاپ بتواند فشردهشدن هر کلید را تشخیص دهد، لازم نیست این کلیدها عمقی ۱/۷ میلیمتری را طی کنند. درواقع، طیکردن تقریبا ۵۰ درصد از این مسیر برای تشخیص فشردهشدن کلیدها کافی است. ریزر میگوید هر کلید نقطهی فعالسازی یک میلیمتری دارد. سرعت سریع تشخیص فشردهشدن هر کلید باعث میشود گیمر بتواند هنگام تجربهی بازی، در زمان کمتری دستورهای بیشتری از طریق کیبورد در بازی اعمال کند. در بخش بالایی پرتوهای مادونقرمز، کلیدی مکانیکی با عملکردی سریع نیز قرار گرفته است که حس خوبی به کاربر منتقل میکند.
افزونبراین، کیبورد جدید ریزر از فناوری NKRO نیز پشتیبانی میکند و کاملا آنتیگوستینگ است. بهرهمندی از فناوری NKRO باعث میشود این کیبورد بتواند فشردهشدن چندین کلید را بهصورت همزمان با دقت بسیاری تشخیص دهد. ازآنجاکه این کیبورد برای شناسایی فشردهشدن کلیدها از نور استفاده میکند، دقت بسیار بیشتری از کیبوردهای معمولی دارد. در کیبوردهای معمولی، از تماس فیزیکی برای شناسایی فشردهشدن کلیدها استفاده میشود.
پوشش بالایی تکتک کلیدهای کیبورد جدید ریزر نور پسزمینهی Razer Chroma RGB دارد که میتواند ۱۶/۸ میلیون رنگ را بهنمایش بگذارد. بهلطف Razer Chroma RGB کاربران میتوانند نورپردازیهای جذابی روی کیبورد لپتاپ خلق کنند تا تجربهی استفاده از آن جذابتر شود. برد والیدز، قائممقام ارشد بخش سیستم در ریزر، دراینزمینه گفته است:
ریزر شرکتی است که همواره اولینها را ارائه میدهد و سعی میکند بهترین سختافزار ممکن را به گیمرها ارائه کند. لپتاپ ریزر بلید ۱۵ ادونسد که به کیبورد اپتیکال مجهز است، نخستین لپتاپ در نوع خودش بهشمار میآید و پیشرفتهترین فناوری کلیدهای کیبورد دنیا را به گیمرها ارائه میدهد.

ریزر بلید ۱۵ پیشرفتهترین لپتاپ خانوادهی ریزر بلید است و از طراحی جذاب و جمعوجور درکنار سختافزار قدرتمند استفاده میکند. محصول جدید ریزر درکنار این کیبورد اپتیکال از کارت گرافیک GeForce RTX 2070 انویدیا استفاده میکند تا بتواند بهترین بازیها را اجرا کند. این لپتاپ به تراشهی ۶ هستهای نسل نهمی Core i7-9750H اینتل و ۱۶ گیگابایت حافظهی رم DDR4 و ۵۱۲ گیگابایت حافظهی ذخیرهسازی از نوع SSD مجهز است.
در بخش جلویی لپتاپ جدید ریزر نمایشگر ۱۵/۶ اینچی ۲۴۰ هرتز با وضوح فول HD شاهد هستیم که محتوای بصری را بهشکلی جذاب بهنمایش میگذارد. در اطراف این نمایشگر، حاشیههای بسیار کمی دیده میشوند. درضمن، محصول جدید ریزر از درگاههای HDMI و دیسپلیپورت (DisplayPort) درکنار یک درگاه Thunderbolt 3 USB Type-C، یک درگاه USB Type-C و دو درگاه USB Type-A 3.1 نسل دوم برخوردار است.
کیبورد اپتیکال جدید ریزر فعلا تنها در لپتاپ بلید ۱۵ ادونسد وجود دارد. کاربران میتوانند مدلی از این لپتاپ را با مشخصاتی نظیر پردازندهی Core i7-9750H، کارت گرافیک RTX 2070 Max-Q، حافظهی ۵۱۲ گیگابایتی SSD و ۱۶ گیگابایت حافظهی رم با قیمت ۲٬۶۴۹ دلار تهیه کنند. ریزر اعلام کرده است مدلهای دیگری از این لپتاپ را نیز در سال ۲۰۲۰ عرضه خواهد کرد.
دیدگاه شما کاربران زومیت دربارهی لپتاپ جدید ریزر چیست؟
قیمت بهروز و مشخصات فنی و هر اطلاعات موردنیاز دیگر برای خرید ارزان و آگاهانهی انواع لپتاپهای اداری و گیمینگ را در بخش محصولات زومیت بیابید. در این بخش، علاوهبر مشخصات فنی دقیق لپتاپهای ایسوس، ایسر، لنوو، دل، اچپی، مکبوکهای اپل و پاسخ به پرسشهای شما، امکان مقایسهی دو یا چند محصول درکنار گالری تصاویر رسمی محصولات دردسترس خواهد بود.
کمتر کسی را میتوان سراغ گرفت که کتابی از ذبیحالله منصوری نخوانده یا دستکم با نام این نویسنده و مترجم و روزنامهنگار پرکار آشنایی نداشته باشد. حتی امروزه، کتابهای او هنوز خواهان دارند. کافی است سری به اولین کتابفروشی سر راهتان بزنید، حتما اثر یا آثاری از ذبیحالله منصوری را در قفسهها یا پشت ویترین کتابفروشیها خواهید دید. حتی در کتابفروشیهای خارج از کشور، هرجا شماری فارسیزبان زندگی کند، آثار منصوری مشتاق و خواهان دارد و خوب هم میفروشد. ذبیحالله منصوری در میان تمام اقشار و طبقات جامعه خواننده دارد؛ از کارمند دولت، پزشک، خانم منشی یا خانهدار و راننده تاکسی تا آموزگار، دانشجو و استاد دانشگاه، نویسنده، مترجم، نقاش، خلبان، باغبان، مأمور راهنمایی و رانندگی و حتی سربازی که باید به حکم وظیفه ساعاتی پاسبانی کند، همهوهمه خواننده آثار منصوری بودند و هستند. درحقیقت دشوار کسی بتواند خوانندگان آثار منصوری را بهدرستی در یک دستهی خاص جا دهد. این هنر منصوری بود که جامعه و مردم وطنش را بهخوبی شناخته بود. ذبیحالله منصوری رگِ خواب مردم کشورش را پیدا کرده بود و میلیونها نفر را به خواندن کتاب تشویق کرده بود و هنوزهم میکند.
بسیاری که بعدها به خواندن کتابهای جدیتر (بهلحاظ فُرم و محتوا) روی آوردهاند، ابتدا با آثار منصوری کتابخوان شدند. کم نیستند کسانی که در عمر خود کتاب نخوانده بودند؛ اما با کتابهای منصوری بهیکباره به کتابخوانهای قهاری بدل شدند. کسانی از خوانندگان که عمرشان به ۴۰ سال قد میدهد یا از پدرومادر خود شنیدهاند، میدانند که در اواخر دههی ۱۳۵۰ و اوایل ۱۳۶۰ که اوج دوران فروش کتابهای منصوری بود، حتی در بحبوحهی جنگ و کمبود کاغذ و تحریمها، کتابهای او با تیراژهای چنددههزار جلدی فروخته میشد؛ اما دلیل محبوبیت ذبیحالله منصوری چیست؟ چرا حتی چند دهه پس از مرگ این نویسنده و مترجم، هنوز آثار او از بسیاری از نویسندگان به اصطلاح جدیتر امروز بهتر میفروشد؟ مهمتر از همه، با وجود جنجالهایی که دربارهی برخی کتابهایش بهوجود آمده، هنوزهم از محبوبیت او اندکی کاسته نشده است؟
ماشین ترجمه و تحریر جاندار
اگر به خودت زحمت رفتن تا طبقه چهارم مجلهی خواندنیها را میدادی که اتاق کارش بود، حتما بوی نَمی را حس میکردی که جزئی جدانشدنی از آن بود. اصلا شاید به خواست خودش انباری را بهجای اتاق کار انتخاب کرده بود. مثل آنکه خواسته باشد دور از دیگران در این کُنج برای خود خلوت کند؛ اما همین انباری پر گردوغبار که حتما ماهها و چهبسا سالها کسی دستی به سر و رویش نکشیده بود، برای او حکم عبادتگاه را داشت. از در که وارد میشدی، مردی طاس با سَری نسبتا بزرگ را میدیدی که جثه کوچکش را پشت انبوهی کتاب و روزنامه و کاغذِ روی میزش پنهان کرده است. گویی چهره پنهان کرده و تابدیدن هیچچیز جز قلم و کاغذ و کتاب را ندارد. دنیای او دنیای جادویی کلمات و کتاب بود.

ذبیحالله منصوری
وقتی خیره نگاهش میکردی، سرش را از روی شرم یا تواضع پایین میانداخت. بهندرت پیش میآمد چیزی بتواند مزاحم امور روزانهاش شود. این مرد دانا و متواضع بیآنکه از پشت میز چوبی کهنهاش تکان بخورد، آنچنان گرم کارش بود که به وقایع اطراف خود توجه نمیکرد و هیچکس را نمیدید و حس نمیکرد. اعضای تحریریه، خبرنگاران، مترجمان و عکاسان و همهی کارمندان مجله میرفتند و میآمدند. تلفنها دائما زنگ میخوردند و همه در تکاپو و رفتوآمد بودند؛ ولی او به هیچیک از اینها توجه نداشت. سرش پایین بود و تندتند مینوشت و ترجمه میکرد.
وقتی دقت میکردی، از پشت خروارها کتاب و مجله مردی همچون راهبان را میدیدی که گویی در مراقبه است. چشمانش گاهی بسته میشد و به ثانیهای نکشیده دوباره بازمیشد؛ گویی فکری آنی به ذهنش خطور کرده باشد. آن وقت قلم فرانسهاش را در جادواتیای فرو میکرد که همیشه در آن جوهر آبی بود و با سرعتی برقآسا روی یکی از کاغذهای بزرگ روی میزش مینوشت. علاقهی خاصی به کاغذهای خطدار بزرگ داشت؛ از همان کاغذهایی که بچهدبستانیها برای تمرین مشق از آن استفاده میکردند.
راهب ما با انگشتان پینهبستهاش جور خاصی انتهای قلم را میگرفت و بدون آنکه فشاری بر آن وارد کند، خطوطی درهمبرهم روی کاغذ میکشید. تعجبی هم نداشت؛ زیرا خطش به پزشکان بدخط میماند. شاید برای کسی که مجبور بود روزی ۱۵ تا ۱۸ ساعت مدام بنویسد، نوشتن با چنین خودنویسهای ازمُدافتادهای راحتی خاصی داشت؛ وگرنه این حجم کاری انگشتان هر آدمی را از کار میانداخت. هربار که حروفچینی جدید وارد چاپخانه میشد، از خطش به وحشت میفتاد؛ اما همینکه به این خط خو میگرفت، از جادوی کلمات و داستانهایش مسحور میشد و به دنیای دریاسالاران و فرماندهان و سلاطین به سرزمینها و دریاهای دوردست سفر میکرد و در قالب ماژلان و تیمور و روبسپیر میرفت؛ آنهم بدون اینکه متوجه شود ساعتها از وقت تحویل نسخههای حروفچینی گذشته است!
نوشتههایش چرکنویس و پاکنویس نداشت، هرچه از دستش میگرفتند، فوری میدادند به چاپخانه. ناشران و روزنامهچیها هم از این بابت نگرانی نداشتند؛ چون اكثر کارگران چاپخانهها با این خط معروف آشنا بودند. وقتی کاغذها را بهدستشان میدادند، با لبخندی از سر رضایت شروع به کار میکردند؛ مانند داروخانهچیهایی که نسخههای بدخطترین طبیبِ پرمشتری را با رضایت قبول میکنند.
بهجز این، حروفچینها از درشتنویسی استاد رضایت هم داشتند؛ چون او عادت داشت بعد از هر سه یا چهار خط پاراگراف را تمام کند. کاری که شاید صرفا برای رضایت حروفچینها میکرد تا به قولی «چیزی گیر خوشهچینها بیاید»؛ چون در دورهای که این «ماشین تحریر و ترجمهی جاندار» برای دستکم ۲۰ مجله و روزنامه ترجمه و اقتباس و نویسندگی میکرد، دستمزد حروفچینها سطری حساب میشد؛ به همین دلیل، حروفچینها گاهی با چیدن یک کلمه در آخر پاراگراف میتوانستند دستمزد یک سطر کامل را بگیرند.
گاهی که سایر اعضای تحریریه از یافتن معنای اصطلاح یا عبارتی درمانده میشدند که در هیچ منبع و مأخذی نیامده بود، سری به انباری (ببخشید دفتر کار) او میزدند، چهبسا تنها در همین لحظات بود که میتوانستند مراقبهی این آدم عجیب را بههم بزنند. ناگهان این دائرهالمعارف جاندار با حافظهی عجیبش که احاطهی باورنکردنی روی مسائل مختلف از علوم طبیعی، زمینشناسی، جغرافیا، پزشکی و زیستشناسی تا تاریخ، هنر، ادبیات و ورزش داشت، بهمدد میآمد و مسئله را روشن میکرد.
وقتی مشکل را با او در میان میگذاشتند، در چشمانش بارقهای از ذوق میدرخشید. آنگاه چشم چپش را میبست، همچون کسی که بخواهد با تفنگش نشانه برود. این حرکت نزد او نشانهای از تمرکز فکر بود. بیش از یک ثانیه طول نمیکشید که چشمش را میگشود و مثل آنکه از روی کتاب یا روزنامهای بخواند، مطلب خواستهشده را تکرار میکرد. این شخص اعجاز نمیکرد و فقط حافظهای خارقالعاده داشت؛ یعنی نیروی حافظهاش را نظیر تمام نوابغ به درجهی تکامل رسانده بود. میگفتند میتوانست دربارهی هر موضوعی قلمفرسایی کند؛ از جنگها و رویدادهای تاریخی، مسائل سیاسی، مسابقات ورزشی ایران و جهان تا انواع بیماریها و درمانها و حتی دربارهی جانوری عجیبالخلقه در جزایر گالاپاگوس؛ نه بهحدی که بتواند دربارهی هرکدام کتابی بنویسد؛ بلکه آنچنان که برای روزنامه یا مجلهی هفتگی عمومی کافی باشد. وقتی کارش تمام میشد، بیآنکه خودنمایی و خودستایی کند، نظیر کارگری روزمزد با دستمالی که از جیبش درمیآورد، پیشانیاش را تمیز میکرد و دوباره وارد مراقبه میشد.
در قفای آن پیشانی بلند، هزارانهزار لغت حک شده بود. تعجبی هم نداشت که این آدم بدون اینکه پاریس را دیده باشد، چنان از کوچهها و خیابانها و محلههای قدیمی این شهر صحبت میکرد که گویی از پامنار و پاچنار میگوید. میتوانست از تاریخ و فرهنگ فرانسه داستانها تعریف کند. از سلسلههای پادشاهی و مردان شهیر و بزرگ این کشور نظیر ناپلئون و لوئی چهاردهم و دیگر مشاهیر و سلاطین تا رجال کمترشاختهشده و معشوقهها و همسرانشان چنان قلمفرسایی میکرد که گویی دارد قصههای جن و پری را رونویسی میکند که در کودکی از مادرش شنیده است. شایان ذکر است با وجود این همه علاقه، سفری به فرانسه نکرده بود و حتی میگفتند دریا را هم ندیده است و علاقهای هم نداشت تخیلش را با واقعیت زائل کند.
ذبیحالله منصوری را هیچکس نمیشناخت، حتی نزدیکترین دوستانش هم میگفتند نمیدانند کجا زندگی میکند. اگر در ایام پایانی زندگانیاش به کوی نویسندگان نقلمکان نمیکرد، شاید نشانی منزلش برای همیشه همچون رازی سربهمُهر باقی میماند. منصوری از آن دست آدمهایی بود که کمتر با کسی میجوشید و روابطش با همکاران و کارفرمایان در همان حدود بدهبستانهای روزمره باقی میماند. با هیچکس سلاموعلیک آنچنانی نداشت و اگر برحسب اتفاق، آشنایی را در کافه یا مغازهای میدید، حتما فردا دیگر به آنجا نمیرفت. گاهی حوالی ظهر او را میدیدند که قطعه نانی با پنیر و میوههای فصل را در کیسهی نایلونی گذاشته که حکم کیف کارش را داشت و بهطرف دفترش میرود تا در آنجا ناهارش را بخورد. در همین کیسه، کتابها و نوشتههایش را هم میگذاشت. گاهی که از خوردن نان و پنیر خانگی کلافه میشد، به طبقه پایین میرفت و همانطور سرپا اغذیهی مختصری میخورد.
همکارانش گاهی میگفتند دیدهاند در فلان دکهی اغذیهفروشی یا ساندویچی غذا میخورد؛ اما هیچوقت کسی نتوانست آدرس درستی از چنین دکهای پیدا کند. این مرموزبودن منصوری شاید از سر شرمساری بود یا شاید گاهی ناخواسته در جلد شخصیتهای داستانی فرومیرفت. همیشه کتوشلواری تیره و گاهی قهوهای نهچندان نو و مُد روز، اما تمیز و اتوکشیدهای بر تن میکرد. بیرون که میرفت، کلاه شاپو بزرگی هم بر سر میگذاشت و کراوات کهنهای با گره کوچک به گردن میبست. زمستانها کت میپوشید؛ ولی هیچوقت حتی در سردترین هوا پالتو یا بارانی تنش نمیکرد. در این مواقع، زیر کت پُلیور پشمی کلفتی بر تن میکرد. گاهی منصوری را با لباس نو و مرتب میدیدند؛ اما ظاهر امر نشان میداد که آن لباس را تازه نخریده؛ بلکه از لباسهای قدیمی اوست که خوب نگه داشته. وضع کفشهایش هم همینطور بود؛ کهنه اما تمیز و همیشه واکسزده. با این وضع، گویی شخصیتی باشد که از دل فیلمهای گانگستری دههی ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ بیرون کشیده باشند، فقط کافی بود سیگاری گوشهی لبانش میگذاشت تا در نظر بینندهی ناشناس به کاراگاه خصوصی یا گانگستر حرفهای بدل شود.
این مصاحبه در شماره ۱۱ آبان ۱۳۵۲ مجلهی اطلاعات هفتگی چاپ و باعث واهمهی امیرانی، مدیرمسئول مجلهی خواندنیها شد
با آنچه گفته شد، از اینکه از زندگانی محقر او افسانهها ساختهاند و همین افسانهها تا سالها پس از درگذشتش وِرد زبانها بوده، نباید چندان تعجب کنیم. همهی نزدیکان او اعتراف کردند دربارهی زندگی او هیچ نمیدانند و گفتهاند منصوری به هیچکس فرصت نمیداد که نزدیکش شود و از اسرار زندگیاش چیزی سر درآورد. همسر و دو فرزند داشت؛ ولی بازهم برخی معتقد بودند منصوری همسر و فرزندان دیگری هم دارد و عدهای نیز میگفتند منصوری به سنگهای قیمتی مثل الماس و برلیان علاقهی وافری دارد و مجموعهی بزرگ از این سنگهای گرانبها را در محلی مخفی کرده و تنها خودش از این مخفیگاه اطلاع دارد و هرازچندگاهی به آنجا میرود و تعدادی به این گنجینه میافزاید.
کسی چه میداند، شاید از این ابا داشت که وضعیت بد زندگیاش را ببینند یا اینکه اصلا آدم معاشرتی نبود؛ اما همهی اینها رویهم باعث کنجکاوی بیشتر دربارهی او میشد. بههرحال شکی نیست او مرد عجیبی بود که وجودش در دنیای یکنواخت بقیه، نظیر وجود یکی از جانوران ماقبل تاریخ از غرایب روزگار بود. او همینطور هفتاد سال قلم زد و نوشت و نوشت. خود ذبیحالله منصوری تعریف میکرد: یکبار شخصی آمد و از کاغذهای او با خطکش اندازه گرفت. بعد از مدتی مراجعه کرد و گفت: «با کاغذهایی که شما روی آن مطلب نوشتید، اگر همه را کنارهم بچسبانیم میتوان سه دور، دور دنیا را گشت!»
نقل است که شخصی میخواست مجموعه آثار منصوری را جمع کند؛ اما در میانه راه جانش را از دست داد و کار حسابش در عدد ۶۰۰ اثر ناتمام ماند. خود ذبیحالله منصوری مجموع آثارش را حدود ۱۴۰۰ کتاب میدانست؛ ادعایی که هیچکس نمیتواند و نخواهد توانست ثابت کند. بسیاری از آثار او در شکم مطبوعات گم شدهاند و تنها به همان صورت پاورقی چاپ شدهاند و هیچوقت رنگ چاپخانه و کتابفروشیها را به خود ندیدند؛ اما بسیاری هم که به کتاب بدل شدند، تا سالهای سال از کتابهای پرفروش بودند و هستند. کافی است وقتی در یکی از گذرهای خود به خیابان انقلاب تهران یا جاهای دیگر نگاهی به بساط دستفروشها بیندازید، بسیاری از آثار چاپ افست او را میبینید و کم هم نیستند کتابهای او که در انتشارات وزین و بهصورت کتابهای بسیار نفیسی چاپ شدهاند.
او به درخواست امیرانی، مدیر مجلهی خواندنیها و کارفرمایش، چند اثر منتشرنشده نوشته بود که در گاوصندوق مجلهی خواندنیها نگهداری میشد. همهچیز از مصاحبه کذایی منصوری شروع شد که تاریخ مرگش را در گفتوگو با اسماعیل جمشیدی پیشبینی کرد. ظاهرا امیرانی پس از خواندن مصاحبهی وی در مجلهی اطلاعات هفتگی که منصوری پیشبینی کرده بود تا چهار سال دیگر خواهد مُرد، دچار تشویش شده بود که مبادا پس از مرگ منصوری مجلهی خواندنیها تیراژش را از دست بدهد.
شاهتیر خرگاه مطبوعات
ذبیحالله حکیمالهی دشتی، معروف به ذبیحالله منصوری در سال ۱۲۷۵ در شهر سنندج کردستان چشم به جهان گشود. او در همان شهر و در مدرسهی آلیانس تحصیلاتش را شروع کرد که کشیشهای فرانسوی دایر کرده بودند؛ اما خیلی زود بهسبب شغل پدرش به کرمانشاه نقلمکان کرد. در آنجا فرانسه را به اصرار پدرش از پزشکی آموخت که فرانسه میدانست.
مدتی بعد، بههمراه خانواده به تهران رفت؛ اما مرگ ناگهانی پدر باعث شد ذبیحالله نوجوان که پسر ارشد خانواده بود، عهدهدار مخارج خانواده شود. او از همان سال ۱۲۹۰ برخلاف میل باطنی دست از تحصیل کشید و شروع به کار در یکی از چاپخانههای تهران کرد؛ اما بهدلیل آشنایی به زبان فرانسه، وارد کار ترجمه و روزنامهنگاری شد و در روزنامهی کوشش بهعنوان مترجم داستان و مقاله و مطالب علمی مشغول به کار شد. منصوری با وجود حافظهی قوی و کنجکاوی و پشتکار زایدالوصفش، زبانهای عربی و انگلیسی را نیز فراگرفت. بهتدریج، تمامی مراحل کار روزنامهنویسی را طی کرد؛ از خبرنگار پارلمانی و قضایی تا سیاسی و نویسندهی سرمقالات روزنامهها. برای تمام دوران کاری طولانیاش که نزدیک به هفت دهه طول کشید، اشتغال اصلی او ترجمه و اقتباس از آثار نویسندگان خارجی به زبان فارسی بود.

اسماعیل جمشیدی، روزنامهنگار و نویسنده، تنها کسی بود که در دوران حیات ذبیحالله منصوری توانست با او مصاحبه کند.
ذبیحالله منصوری با هوش سرشارش خیلی زود متوجه شد مردم ایران چندان اهل کتابخوانی نیستند. آنان که به مکتب رفتهاند، سواد آنچنانی ندارند و آنان که در فرنگ درس خواندهاند و به قولی خرده هوشی و سَر سوزن ذوقی دارند، زبان فارسی را عقبافتادهتر از آن میدانند که به آن مطالعه کنند. خود منصوری در یکی از گفتوگوهای خود به جمشیدی گفته بود:
وقتی دانستم مطالبی که از کتابها و روزنامههای فرانسهزبان یا انگلیسیزبان برای روزنامه ترجمه میکنم، با استقبال مواجه نمیشود، برای اینکه مردم ما خواندن از نوشتهی روزنامهنویسی را نمیفهمند که چندین قرن عادت مطالعه در بین مردمشان رواج داشته و این تازه روزنامهخوانشدهها چیزی درک نمیکنند، به تلخیص و بسط موضوع اندیشیدم. بعضی مطالب را خلاصه کردم و بعضی مطالب را بسط دادم و بالایش نوشتم اقتباس. بهتدریج رگ خواب آنها را پیدا و کاری کردم که از مطالعه زده نشوند.
خیلی زود این روش کاری او مقبول عاموخاص قرار گرفت. اینگونه شد که پدیدهای بهنام ذبیح الله منصوری در دنیای مطبوعات ایران متولد شد. منصوری بهمرور سبک و سیاق خاص کاریاش را پیدا کرد. بدینترتیب، او با همین سبک و سیاق موردپسند خوانندگانش، ستون تیراژ روزنامهها را استوار نگاه میداشت. هر مجلهای که میخواست روی پای خود بماند، سعی میکرد مقالهای و کتابی از منصوری داشته باشد، بسیاری از جراید و روزنامهها دو تا چند اثر از منصوری را همزمان چاپ میکردند. گاهی نوشتههای او به نامهای مستعار مختلفی چاپ میشد؛ اما منصوری گاو پیشانیسفید مطبوعات شده بود. هر خوانندهای در همان نگاه اول، نثر ساده، بیپیرایه، روان و همهکس فهم او همراهبا توضیحات خواندنیاش را میشناخت و هرروز صف طرفداران و خریداران کتابهای منصوری طویلتر میشد.
خودش میگفت من پاورقی را برای خوانندههای مجله و روزنامه مینویسم، نه برای استادان و دانشجویان آکادمیهای بزرگ و معتبر دنیا. بااینحال، کار او بهحدی جذاب بود که همهی استادان و دانشجویان هم خوانندهاش شدند. از شاملو و نراقی گرفته تا خیلی از افراد سرشناس دیگر و روشنفکران خیلی تندوتیز همه منصوری میخواندند و حتی برخی با منصوری کتابخوان شدند. میگفتند حتی سران سیاسی کشور خوانندهی آثار منصوری بودند. بسیاری از وزرا و حتی شخص رضاخان از علاقهمندان آثار اقتباسی منصوری از نویسندگان خارجی، بهویژه موریس مترلینگ بودند. همین موضوع هم باعث شد منصوری جرئت نکند حتی یک روز هم دست از کار بکشد.
منصوری در گفتوگو با اسماعیل جمشیدی گفته بود:
یکبار که مریض شده بودم، عدهای از ادارهی روزنامه به منزل مراجعه کردند و با دستپاچگی خواستند کار ترجمه را ادامه دهم. آن موقع آگهی روزنامهها بهوسیله شهربانی سهمیه میشد. به من گفتند رئیس شهربانی سهمیه آگهی روزنامهی کوشش را قطع کرده و گفته است چرا مترلینگ را قطع کردید. بعد گفتند از دربار هم شخص رضاشاه موضوع را پیگیری کرده است. آنها گفتند اگر مطلب مترلینگ چاپ نشود، آگهی، یعنی خون روزنامه، هم قطع میشود و از جریان میافتد. من که از این همه استقبال سر شوق آمده بودم و باور نمیکردم در ایران افراد دیگری، آنهم افراد صاحبنفوذ اینچنین هواخواه افکار مترلینگ شوند، با همان حال مریض شروع به ترجمه کردم.

عکس روی جلد کتاب سینوهه، پزشک مخصوص فرعون، اثر میکا والتاری
دورهی کاری ذبیحالله منصوری در مطبوعات که نزدیک هفت دهه طول کشید، باید به سه دورهی نوجوانی و جوانی و پختگی تقسیم کرد: در دورهی اول که دورهی آزمون و خطا بود و تا شهریور ۱۳۲۰ ادامه داشت، او عمدتا رمانهای بازاری و جنایی و پلیسی را ترجمه میکرد؛ در دورهی دوم که از شهریور ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ ادامه داشت، بیشتر مقالات و کتابهای سیاسی را تشکیل میداد؛ در دورهی سوم که دوران پختگی آثار ذبیحالله منصوری بود و بهتعبیر درستتر، بهترین آثار او هم در همین دوران منتشر شدند، کتابهای حوزهی تاریخ و عرفان و ایرانشناسی را تشکیل میدهند و همین کتابها بودند که توأمان جنجالآفرین و پرفروش شدند و نام منصوری را بیشازپیش بر سر زبانها انداختند.
شاید تنها باری که از خدمات ذبیحالله منصوری تجلیل شد، همان مراسم سندیکای خبرنگاران و نویسندگان مطبوعات در اسفند ۱۳۴۸ بود که خود منصوری از پایهگذارانش بود. او همواره دغدغه این را داشت تا مطبوعاتیها بتوانند در وقت لزوم حامی و پشت و پناهی داشته باشند. ذبیحالله منصوری در مراسمی که حتی ضبط و بعدا در تلویزیون ملی ایران نیز پخش شد، به حضار گفت:
من نه زر دارم و نه زور؛ به همین جهت، جشنی که بهخاطر من برگزار میشود، ناشی از محبتی است که همکاران عزیز به همکار قدیمی خود دارند و من قلبا از هیئتمدیرهی سندیکا و تمام خانمها و آقایان تشکر میکنم. گو اینکه من اهل این گونه جشنها نیستم و معتقدم مشک آن است که خود ببوید... .
منصوری؛ مترجم یا تاریخنگار یا نویسنده؟
ذبیحالله منصوری با وجود استقبال گسترده از آثارش، با انتقاد شدید مترجمان و نویسندگان مواجه شد. مهمترین انتقادات به منصوری از آثار دورهی سومش انجام گرفتند که شامل همان آثار تاریخی میشوند که اتفاقا مشهورترین آثارش نیز هستند. بسیاری از منتقدان منصوری را به «خیانت در ترجمهی آثار ادبی» متهم کردند. محمدجواد کمالی، پژوهشگر و نویسنده، در کتاب «ترجمهی متون ادبی (فرانسه به فارسی)»، ضمن اشاره به وضعیت بغرنج ترجمهی کتابهای فرانسه به زبان فارسی، دربارهی منصوری مینویسد:
در این آشفتهبازار، عدهای نیز پا به میدان نهادند که کتابهایشان چهبسا بهدلیل برخورداری از عنوانهای زیبا یا نثری فریبنده، اغلب بیش از کتابهای مترجمان خوب و طرازاول بهفروش میرسید. ازجملهی این افراد پرکار و خستگیناپذیر که بهویژه در عرصهی ترجمهی رمان کارنامهای باورنکردنی از خود بهجا گذاشت، ذبیحالله منصوری با ۱۱۰۰ عنوان ترجمه بود.
مجتبی مینوی، نویسنده و مترجم هم با انتقاد مشابهی از منصوری مینویسد:
این كتاب «یک سال در میان ایرانیان» اثر براون را بردارید و بخوانید. ترجمه این كتاب هیچ شباهتی به اصل آن ندارد. اصلا این مرد [ذبیحالله منصوری] انگلیسی نمیداند. قبلا كتابهایی از فرانسه ترجمه میکرد. حالا یکهو شده انگلیسیدان و كتاب انگلیسی ترجمه میكند. درواقع، كتابی را جلویش میگذارد، یک صفحهاش را میخواند و خیال میكند از آن چیزی فهمیده و همان را برمیدارد و مینویسد؛ درنتیجه، چیزی درمیآید كه هیچ ربطی به كتاب براون ندارد.
رضا براهنی، نویسنده و منتقد ادبی که کمتر کسی از نقدهای تند و گزندهاش در امان مانده، در کتاب «کیمیا و خاک» دربارهی منصوری مینویسد:
پدیدهی دیگر درجهت تبعید خواننده از موقعیت عینی، آقای محترم زحمتکشی است بهنام ذبیحاالله منصوری است که طرفدار مؤسسهی بسط است؛ به این معنی كه رمانی ۶۰۰ صفحهای موقع ترجمه در دست ایشان حداقل هزار صفحه میشود... منصوری با نبوغ خاص خود، عدهای كتابخوان هاجوواج را به ناكجاآباد رهنمون میکند... .
علی بهزادی، مدیر مجلهی هفتگی سپیدوسیاه، گفته بود:
ترجمه یکی از ابزارهای کار او در نگارش بود. او نهتنها سطربهسطر و پاراگرافبهپاراگراف، بلکه حتی صفحهبهصفحه هم ترجمه نمیکرد. یک فصل ۱۵ تا ۲۰ صفحهای از کتاب را میخواند و آنگاه کتاب را کنار میگذاشت و با استفاده از اطلاعات و معلومات و منابع خاص و تخیل خلاقهاش شروع به نوشتن میکرد.
بههرترتیب، برخی از این انتقادها سوای غرضورزیها به نکاتی اشاره کردند که جای تأمل دارد. ابتدا طبق گفتهی همکاران و معاصران ذبیحالله منصوری، مثلا کریم امامی، مترجم و روزنامهنگار، در گفتوگو با اسماعیل جمشیدی نقل میکند که هانری کوربَن، اسلامشناس معروف، از خواندن کتاب «ملاصدرا» متحیر شده بود. درواقع، گفته میشود حجم کتابی (همان مقالهای) که کوربَن نوشته بود، حدود ۲۰ صفحه بود؛ درحالیکه کتاب ملاصدرا اقتباس ذبیحالله منصوری ۴۵۵ صفحه است.

عکس روی جلد مجموعه آثار موریس مترلینگ
ماجرای معروف هویدا هم شبیه به همین است. علی بهزادی نقل میکند نخستوزیر وقت که از کتاب «منم تیمور جهانگشا» سرگذشت تیمور لنگ خوشش آمده بود که آن زمان بهصورت پاورقی در مجلهی سپیدوسیاه منتشر میشد، از او نسخهی اصل اثر را جویا شد تا آن را به فرانسه بخواند. باوجوداین، پس از پیگیریها مشخص شد کل آنچه مارسل بریون بهقلم آورده، جزوهای ۳۰ صفحهای است؛ درحالیکه تا همان زمان ۶۰ شماره پاورقی از این اثر منتشر شده بود!
بهزادی در مصاحبهی خود با اسماعیل جمشیدی گفته بود:
شگفتزده به منصوری گفتم اینکه بیش از یکیدو شماره پاورقی ما نمیشود؛ پس این پنجاهشصت هفته مطلبی چیست که شما در مجله نوشتید؟ خندهای طولانی کرد؛ از همان خندههای مخصوص خودش. گفت: قربان وقتی حضرت مستطاب عالی این کتاب را از بنده خواستید، حدس میزدم وقتی آن را ببینید چنین حرفی خواهید زد. برای همین بود که آن را نمیآوردم. بهقول فردوسی که «رستم یلی بود در سیستان / منش کردم آن رستم دستان». حالا هم صلاح نمیدانم آن را برای نخستوزیر بفرستید؛ چون حتما خواهد گفت همه مطالب ما اغراقآمیز است؛ ولی به سر مبارک یک کلمه از آنچه دربارهی تیمور نوشتم، خلاف واقع نیست.
محمدعلی امیرمعزی، اسلامشناس مقیم فرانسه، نیز عقیده دارد کتاب درواقع مقالهای بود که با ملحقات خود منصوری بهصورت چنین کتاب قطوری درآمد. دکتر علی کاوانی در مقالهی خود دربارهی منصوری مینویسد:
منصوری کتاب و مقاله را تنها ترجمه نمیکرد. او دائرهالمعارفهایی درکنارش داشت که دقیقا توضیحات خود را از آن استخراج میکرد و یک وقت مقالهی ۵۰ صفحهای او تبدیل میشد به کتابی ۱۵۰۰ صفحهای. درواقع این کتاب، تألیف او بود؛ ولی او از بینیازی و سعهی صدر آن را به ذبیحالله منصوری نویسندهی اصلی اسناد میداد. درحالیکه نیازی نداشت... منصوری نوشتههای خود را به اسم نویسندگان نامدار خارجی چاپ نکرده؛ بلکه به اسم نویسندگان گمنام یا نویسندگانی منتشر کرده که اصلا وجود خارجی نداشتهاند و این نشان میدهد او قصد بهرهبرداری از شهرت دیگران را نداشته است.
مریم عزیزیان و زهرا روحی در پژوهش خود دربارهی شیوه و روش ترجمهی متون تاریخی ذبیحالله منصوری، پس از مقایسهی ترجمهی قسمتهایی از سه کتاب تاریخی «ایران و بابر» اثر ویلیام ارسكین و «یک سال در میان ایرانیان» ادوارد براون و «کتاب جنگ بدر» از محمد باشمیل، به این نتیجهگیری رسیدند:
با توجه به مقابله و مقایسهی ترجمهی سه كتاب، درمجموع میتوان نتیجه گرفت مترجم بهغیر از كتاب «یک سال در میان ایرانیان»، از اساس به متن ازلحاظ مفهوم، معنی، سبک و شیوهی نگارش وفادار نبوده است. هرچند مترجم در بخشهایی از ترجمه با شیوه و نگارش خاص خود، مفهوم نویسنده را با توضیحات اضافی به خواننده منتقل كرده، گهگاه مطالبی در ترجمه آورده كه از اساس با معنا و مفهوم موردنظر نویسنده در تضاد است. همچنین، گاهی برخی از این توضیحات از اساس با واقعیتهای تاریخی درتضادند.
ذبیحالله منصوری که شاهد انتقاداتی از این دست بود، در دفاع از خود به اسماعیل جمشیدی گفته بود:
«گمان میکنم حرف درستی نباشد که بخواهم کارهای تألیف خود را بهنام نویسندهی خارجی چاپ کنم. در طول این همه سال، آنقدر نام من در مطبوعات و کتابها چاپ شد که دیگر احتیاجی به این قبیل خدعه و نیرنگ نباشد؛ ولی با اینکه در هر شماره بالای مطلب کتاب نوشته شده بود «اقتباس ذبیحالله منصوری» و نه «ترجمهی او» و در مقدمهی کتاب نوشته بودم «آنچه چاپ میشود، متن اصلی نیست؛ بلکه خلاصه و اقتباس است»، با این همه مترجمان دیگر مرا خائن خواندند.
دکتر باستانیپاریزی، تاریخدان و نویسندهی برجسته، نیز که ازجمله هواداران ذبیحالله منصوری بود و او را «صاحب سبک و سرمشق بزرگی در ادبیات» میدانست، عقیده داشت تغییراتی که منصوری در ترجمههایش انجام داده، بهقدری است که اگر خود خالق اثر آن را بخواند، باور نمیکند این اثر اوست! وی دربارهی آثار تاریخی منصوری گفته بود:
روایات آقای منصوری هرچند گاهی با منابع تاریخی همراه نباشد، هیچوقت از خود تاریخ جدا نیست. من با اینكه هیچوقت نمیتوانم از نوشتههای منصوری بهعنوان سندی تاریخی در نوشتههای خود استفاده كنم، عجیب است كه هرگز خود را از خواندن آثار او بینیاز نمیتوانم ببینم؛ زیرا نوشتهی او چیزی است كه با طبیعت صادق و همراه است... آقای منصوری که مورخ نیست و هیچوقت هم ادعای تاریخنگاری نکرده است، او داستان تاریخی مینویسد و داستان نوشتن لازمهاش همین حرفهاست... .
کریم امامی، نویسنده و مترجم، نیز دربارهی منصوری گفته بود:
در نگارش رمانهای تاریخی ذبیحاالله منصوری، خواننده تحتالشعاع منصوریِ قصهپرداز قرار میگیرد و قصهپرداز خوب میداند چطور معرکه بگیرد و چون اكثر این آثار در ابتدا بهصورت پاورقی، یعنی پارهپاره، بهچاپ میرسید، منصوری بهتدریج آموخته بود مثل نقالان چگونه در ابتدای هر بخش تازه، خواننده را باز با یادآوری حوادث گذشته، در متن داستان قرار دهد. پس نتیجه میگیریم نقطهی قوت در كار ذبیحاالله توانایی بیچونوچرای او در داستانپردازی است.
نکتهی دیگر که حتی در آثار ترجمهی منصوری دیده میشود، وفادارنبودن به متن اصلی است. منصوری این تغییرات را حق خود میدانست و میگفت:
كتابهایی كه خارجیان دربارهی تاریخ كشور ما مینویسند، كامل نیست و هیچكس بهتر از خود ما نمیتواند دربارهی وقایع و رویدادهای كشورمان كتاب بنویسد. ازآنجاكه غالب كتابهایی كه از نوشتههای خارجیان بهدستم میرسد، اشكال دارد، در آن تغییراتی میدهم.
با تمام اینها، در کمال تعجب خود منصوری به اسماعیل جمشیدی گفته بود هیچوقت رمان ننوشته است و وقتی خود را دربرابر آثار نویسندگان بزرگ دیده، بیشتر از آنکه بخواهد خودش چیزی بنویسد، مرعوب این بزرگان شده است. منصوری گفته بود:
البته درزمینهی تاریخ، تعدادی کارهای تحقیقی دارم؛ ولی هرگز یک اثر کامل از خودم چاپ نکردم؛ یعنی اثری که زاییدهی تخیل و مغز خود من باشد. دلیل آن همین است که اشاره کردم؛ یعنی نتوانستم خودم را درمقابل آن بزرگان همطراز بدانم و اثری بهوجود آورم. شاید یکی از دلایلش پرکاری بنده باشد. در گذشتههای نهچندان دور، آنقدر سرم شلوغ کار بود که کمتر به فکر خلق اثری افتادم.
شاید بهقول لیلی گلستان، اگر منصوری بهجای کلمهی «مترجم»، «مؤلف» را روی جلد کتابش میگذاشت، همهی جنجالها از بین میرفت؛ اما بنابر دلایلی که بازهم به نظر از تواضع و فروتنی او نشئت میگیرد، دانسته نمیشود چرا کلمهی «مترجم» را حذف نمیکرد و بهجای آن «مولف» نمیگذاشت.
او تنهای تنها ذبیحالله منصوری بود
نکتهای که در انتهای بحث باید گفت، این است که تفاوتی بین نویسندگی و ترجمه در مطبوعات و کتاب بهتر است قائل شد. در گذشته، بیشتر آثار بلند ابتدا بهصورت پاورقی منتشر میشدند. بهعنوان مثال، بسیاری از آثار نویسندگان بزرگ ازجمله فئودور داستایوفسکی که اتفاقا از محبوبترین نویسندگان خارجی در ایران است و صدها هزار نسخه از آثارش فقط در ایران فروخته شده، در ابتدا بهصورت پاورقی در مجلههای و روزنامههای زمان خود چاپ میشدند. این آثار بعدا بهصورت کتاب و آثاری درآمدند که هماکنون میشناسیم. همین پاورقینویسیها نیز ماجرای رمان «قمارباز» را سبب شدند.
نقل است داستایوفسکی که بهسبب ولخرجیهایش بهشدت مقروض شده بود، قرارداد عجیبی با استلوفسکیِ ناشر امضا میکند تا مساعدهای بگیرد. در این قرارداد، بندی وجود داشت که چنانچه داستایوفسکی نتواند سر موعد مقرر کتاب را تحویل استلوفسکی بدهد، باید حق انتشار ۱۲ اثر بعدی خود را بدون قیدوشرط به او ببخشد. موعد مقرر داشت بهسر میآمد که فئودور داستایوفسکی پس از نوشتن بخشهایی از داستان، تندنویسی بهنام آنا گریگوریفنا اسنیتکینا را استخدام میکند و تنها در ۲۶ روز موفق میشود رمان مشهور «قمارباز» را تحویل ناشر دهد تا بهصورت پاورقی منتشر کند. بهجز اینکه داستایوفسکی توانست حرفهی نویسندگی خود را نجات دهد، بعدها به آنا علاقهمند شد و باهم ازدواج کردند.
از پایان خوش ماجرای داستایفسکی که بگذریم، همین اثر را منتقدان فعلی اثری درهمبرهم و حاصل شتابزدگی میدانند. دقیقا وضعیت ذبیحالله منصوری هم شبیه همین بود؛ البته منصوری برای تمام عمر، یعنی تا قبل از اینکه از سندیكای كارگران چاپخانههای تهران با بیمه کارگری بازنشسته شود، زیر تیغ بود و باید خرج خانواده و اقوام و خویشانش را میداد. همین توضیح خوبی برای پرکاری ذبیحالله منصوری است؛ اما اینکه آثارش بهیکباره چنین هواخواه پیدا و ناشران شتابزده آنها را از آرشیو مطبوعات جمعآوری کردند و همانطور ویرایشنشده منتشر کردند، دیگر تقصیر منصوری نبود.
مقالههای مرتبط:
اسماعیل جمشیدی در کتابش «دیدار با ذبیحالله منصوری» مینویسد:
[ذبیحالله منصوری] بدش نمیآمد اگر جوان بود و انرژی داشت، کارهایش را بازنویسی کند. طبیعت این فرصت را به او نداد. وی دربارهی آثار شلختهای که از او چاپ شده، تقصیری ندارد. هجوم ناشرها برای بیرونکشیدن مطالب او از بین روزنامهها و مجلات گذشته موجب شد کارهای ویراستنشدهی زیادی از او منتشر شود؛ کارهایی پر از عیب و ایراد که خودش هم قبول نداشت.
درواقع، همین فشار مالی برای تأمین زندگی است که منصوری را وامیداشت گاهی روزانه ۱۸ ساعت کار کند و طبعا آثاری که به این صورت منتشر شوند، از کیفیت چندانی برای تبدیل به کتاب برخوردار نیستند. درضمن، منصوری هیچوقت به شغل دیگری بهجز نویسندگی و ترجمه و اقتباس اشتغال نداشت. همچنین، حقوق ثابتی هم نداشت و کارمزدی کار میکرد و بهطبع، هرچهبیشتر مینوشت، عایدی بیشتر میداشت. به همین دلیل، میتوانیم دلیل او برای پافشاری در تشکیل سندیکای نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات را بفهمیم. بدبختانه چیزی از سود سرشار آثار بسیار پرفروشش هم به او نرسید. ممکن است آثارش به چاپ سیام یا حتی بیشتر هم میرسید؛ اما تنها عایدی چاپ اول یا دو چاپ اول به او داده شده باشد.
مسعود برزین، اولین دبیر سندیکای مطبوعات، لوحه ذبیحالله منصوری را رونمایی میکند.
منصوری در گفتوگو با اسماعیل جمشیدی با اشاره به چاپ سیام مجموعه آثار موریس مترلینگ گفته بود:
همین کتابی که سی بار تجدید چاپ شده بود، من بیش از دو بار حقالتألیف نگرفتم. حتی زمانیکه در ۲۰ روزنامه و مجله کار میکردم و پول قابلتوجهی از این راه بهدست میآوردم، چیزی برای خودم باقی نمیماند؛ چراکه در مرحلهی اول عهدهدار تأمین خانواده بودم و بعد هم اینقدر قوموخویش محتاج داشتم که نمیتوانستم از قبول هزینهی زندگی آنها خودداری کنم. مثلا فلان پسر صغیر که احتیاج به کمک من داشت و بیسرپرست مانده بود، اگر من به او کمک نمیکردم، میرفت دزد و فاسد میشد یا فلان دختر که ممکن بود منحرف شود. به این دلیل من خودم را موظف میدانستم که زندگی آنها را تأمین کنم.
مریم عزیزیان و زهرا روحی هم در مقالهی خود، با اشاره به همین موضوع و اینکه عمدهی کار منصوری برای مطبوعات بوده و نباید با آثار ادبی مقایسه شود، مینویسند:
هدف منصوری بهعنوان مترجمی که در مطبوعات قلم میزد، بیشتر این بود که مطالبی با نثری سلیس و روان بنویسد تا بتواند ضمن جذب خوانندگان، تیراژ نشریه را حفظ کند و درنتیجه خود منصوری هم بتواند از قِبَل آن درآمدی داشته باشد.
علی بهزادی، روزنامهنگار، نیز به جمشیدی میگوید:
روشنفكران ما كارهای منصوری را كمارزش میدانند؛ ولی اگر توجه كنیم یک نفر، یک فرد كمادعا و محجوب و گوشهگیر توانست برای مدتی طولانی بازار كتاب یک كشور را بهدست بگیرد؛ درستتر بگویم، قبضه كند و كسانی را كه سالتاسال كتابی را نمیگشودند، وادار به خواندن كند، میفهمیم كه او كاری ارزنده انجام داده است.
لیلی گلستان هم با اشاره به همین موضوع دربارهی منصوری گفته بود:
بزرگترین خدمت او همین رواج عادت کتابخوانی در میان عامه ایرانیان است.
نویسندهای که برای هفت دهه نوشت و هیچ ادعایی نداشت و توانست چهار پنج نسل از ایرانیان را کتابخوان کند، بیشتر از پیشگویی خودش زنده ماند و در آخرین ساعات روز ۱۸ خرداد ۱۳۶۵ در ۹۰ سالگی دار فانی را وداع گفت. باستانیپاریزی بهدعوت اهالی مطبوعات در مراسمی که بهیاد او در کوی روزنامهنگاران و مطبوعات برگزار شده بود، حضور پیدا کرد و در جمع یاران و همکاران ذبیحالله منصوری گفت:
او بهتحقیق محبوبترین نویسندهای است که در تاریخ مطبوعات ما ظهور کرده. شاهتیر خرگاه روزنامهها و مجلات بود. افسانهنویس بزرگ ما، خود به دیار افسانهها پیوست. مرد هزارداستان به افسانههای دیار هزاردستان و کشور هزار کاروانسرا و شهر صاحبان خرقه هزاربخیه و بالاخره به دیار هزارمزار پیوست. نخستین افسانهی قبل از مرگ این مرد افسانهای این بود که مجلهی خواندنیها از منصوری، سه کتاب بزرگ چاپنشده قبلا گرفته و نگاه داشته و دراختیار دارد و آنها را برای روزی گذاشته است که منصوری پای از جهان خاکی فراگیرد و مجله آن افسانهها را بهتدریج چاپ کند تا تیراژ یکمرتبه پایین نیاید! آخر مرحوم امیرانی هرگز فکر نمیکرد روزی ممکن است خودِ خواندنیها قبل از منصوری بمیرد و به دیار افسانهها بپیوندد. ما همه بازیگران افسانههای قرون هستیم: «باری چو فسانه میشوی ای بخرد / افسانهی نیک شو نه افسانهی بد».
پینوشتها
· ذبیحالله منصوری در پنج مصاحبهاش با اسماعیل جمشیدی ادعا کرده بود اولین قهرمان بوکس سبکوزن کشور بوده است؛ ادعایی که بهراحتی اثباتکردنی نبود. در همین مصاحبه، منصوری به جمشیدی میگوید بهدلیل فشارخون سیگار نمیکشد و ۴۲ سال است به سینما نرفته.
· «مستطاب عالی» و «به سر مبارک» از تکیهکلامهای مخصوص ذبیحالله منصوری بودند که برای خطاب به همه از آن استفاده میکرد.
مدتها است از گوشهوکنار شایعاتی دربارهی احتمال فرارسیدن پایان کار پروژهی دیدریم (Daydream) گوگل میشنویم و بهنظر میرسد این شایعههای نهایتا رنگ حقیقت بهخود گرفتهاند. اهالی مانتینویو شب گذشته کنفرانسی اختصاصی برای رونمایی گوشیهای خانوادهی پیکسل ۴ شامل پیکسل ۴ و پیکسل ۴ ایکس ال برگزار کردند. شایان ذکر است حین معرفی پیکسل ۴، به پشتیبانی این گوشی از پلتفرم واقعیت مجازی دیدریم اشارهای نشد و از چندی پیش، گوگل فروش هدست واقعیت مجازی دیدریم ویو را متوقف کرد.
فردی به نمایندگی از گوگل در اطلاعیهای رسمی گفته است:
با گذر زمان متوجه شدیم برخی محدودیتها بهشکلی واضح از تبدیل واقعیت مجازی در گوشیهای هوشمند به فناوری بلندمدت و سودمند جلوگیری میکنند. اینکه از کاربران بخواهید گوشی هوشمندشان را در داخل هدست واقعیت مجازی قرار دهند و دسترسیشان به اپلیکیشنهایی را قطع کنید که بهصورت روزمره استفاده میشوند، باعث ناراحتی آنها میشود و حساسیت آنها را بهدنبال دارد.

با درنظرگرفتن این توضیحات و پشتیبانینکردن پیکسل ۴ از دیدریم، میتوانیم اعلام کنیم این پلتفرم واقعیت مجازی به پایان راهش رسیده است. دیدریم سالها پیش بهعنوان پلتفرم واقعیت مجازی جدیدی درکنار مدل اولیهی گوشیهای خانوادهی پیکسل معرفی شد و چند شرکت گوشیساز در سالهای بعد محصولاتشان را به این پلتفرم VR مجهز کردند. بااینحال، پشتیبانی شرکتهای مختلف از دیدریم با سرعت بسیار کندی دنبال میشد، تا حدی که در سال جاری میلادی هیچیک از گوشیهای هوشمند معرفی و عرضه شده از آن پشتیبانی نمیکردند؛ حتی پیکسل ۴ و پیکسل ۴ ایکس ال و پیکسل 3a که اوایل سال ۲۰۱۹ روانهی بازار شد.
البته فراموش نکنید فرارسیدن پایان کار دیدریم بهعنوان پلتفرم واقعیت مجازی، نمیتواند به این معنی باشد که فناوری واقعیت مجازی روزهای بدی را طی میکند و در آینده دیگر خبری از آن نخواهیم شنید. بسیاری از شرکتهای بزرگ فعال در حوزهی فناوری در حال سرمایهگذاری میلیاردها دلار پول در حوزهی واقعیت افزوده هستند. بهخاطر داشته باشید بسیاری از این سرمایهگذاریها هماکنون در حوزهی واقعیت افزودهی موبایلی اتفاق میافتد.

اپل یکی از شرکتهایی بهشمار میآید که سرمایهگذاری ویژهای روی واقعیت افزوده کرده است. این شرکت بهشدت در حال تلاش است تا روزبهروز پلتفرم اختصاصی ARKit را بهتر از قبل کند. ARKit درحقیقت مجموعهای شامل چندین ابزار برای توسعهدهندگان است که امکانآمدن فناوری واقعیت افزوده را به اپلیکیشنهای گوشیهای آیفون فراهم میکند.
گوگل نیز نسخهی خاصی از پلتفرم واقعیت افزوده با نام ARCore دارد. این پلتفرمها بههمراه بسیاری دیگر از پلتفرمهای مشابه، تنها ازطریق گوشیهای هوشمند دردسترس هستند. یکی از اپلیکیشنهای مبتنیبر واقعیت افزوده، اپلیکیشن شرکت Wayfair است که به کاربر امکان میدهد ازطریق صفحهی گوشی ببیند مبلمان این شرکت در خانهی وی چه شکلوشمایلی خواهند داشت.
امروزه، امکان تجربهی فناوری واقعیت مجازی بهطور عمده از دو طریق وجود دارد؛ ۱. اتصال هدست واقعیت مجازی به رایانهی ردهبالا برای تجربهی بازیهای جدید در دنیای واقعیت مجازی؛ ۲. اجرای بازیهای سبکتر روی هدستهای واقعیت مجازی مستقل نظیر آکیولس گو. گرچه هدستهای واقعیت مجازی آنطورکه شرکتهای سازندهی آنها نظیر آکیولس انتظار داشتند نتوانستهاند همهگیر شوند، اپلیکیشنهای جذابی دارند که استفاده از آنها را به امری لذتبخش تبدیل میکند.

باید منتظر ماند و دید آیا گوگل قصد دارد ازطریق دیگری مجددا وارد حوزهی واقعیت مجازی شود یا خیر. این شرکت در چند سال اخیر نشان داده است اگر محصولات یا سرویسهایش با استقبال چشمگیر مواجه نشوند، بهراحتی خطقرمزی روی آنها میکشد و بعدها دوباره بهشیوهای دیگر دستگاه یا سرویس جدیدی تولید میکند. یکی از بارزترین نمونههای این کار گوگل، تصمیم این شرکت برای خاتمهدادن به پشتیبانی از برخی اپلیکیشنهای پیامرسان بوده است.
در گزارش جدید وبسایت The Bell، ادعا شده است سامسونگ برای عرضهی نسل بعدی گلکسی فولد در آوریل سال آیندهی میلادی برنامهریزی میکند. براساس این گزارش، کرهایها هماکنون در حال تولید نسل جدید دستگاه تاشو خود با نام رمز Bloom هستند.
صرفنظر از این واقعیت که سامسونگ نخستین نسل از گوشی تاشو خود را پس از چندینبار تأخیر در بازارهای محدودی عرضه کرد، بهنظر نمیرسد تکرار چنین موضوعی را برای گلکسی فولد بعدی شاهد باشیم. طبق گفتهی منابع معتبر وابسته به زنجیرهی تأمین گلکسی فولد ۲، این دستگاه یک ماه پس از عرضهی گلکسی اس ۱۱، در مارس ۲۰۲۰ برای فروش آماده خواهد شد.
با عرضهی گلکسی فولد ۲، سامسونگ بهدنبال این است سهم خود از بازار گوشیهای هوشمند تاشو را افزایش دهد. درحالیکه انتظار میرود فروش گوشیهای تاشو تا پایان امسال نهایتا به ۴۰۰ هزار واحد برسد، مؤسسهی آماری کانترپوینت فروش ۳/۲ میلیون واحدی این دستگاهها را در سال آینده و ۲۷/۱ میلیون واحدی را تا سال ۲۰۲۲ پیشبینی کرده است.
طبق گزارشها، نمایشگر گلکسی فولد بعدی یا ۶/۷ یا بزرگتر ۸/۱ اینچ خواهد بود. آنچه از شنیدهها برمیآید، کرهایها هنوز برای تصمیمگیری دربارهی اندازهی صفحهنمایش گلکسی فولد ۲ بر سر دوراهی قرار دارند. ناگفته نماند پیشتر در گزارشی دیگر، اشاره شده بود که کرهایها اندازه ۶/۷ اینچی را برای صفحهنمایش نسل بعدی دستگاه تاشو خود انتخاب کردهاند؛ بنابراین، هنوز نمیتوان دراینباره نظر قطعی داد.
در روزهای گذشته، انتشار نامهای منتسب به جواد جاویدنیا، سرپرست معاونت فضای مجازی دادستانی کل کشور، مبنیبر فیلترکردن گوگلپلی واکنشهای زیادی در شبکههای اجتماعی بههمراه داشت. در این نامه، از شرکتهای ارائهدهندهی خدمات اینترنت خواسته شده بود در سریعترین زمان ممکن فروشگاه گوگلپلی را مسدود کنند.
مقالهی مرتبط:
با اینکه یکی از اپراتورها در تماس زومیت دریافت این نامه را تأیید کرده بود، دو نمایندهی مجلس عضو کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه از وجود چنین نامهای ابراز بیاطلاعی و تأکید کردند کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه تاکنون دربارهی فیلترکردن پلیاستور گوگل مصوبهای نداشته است. رمضانعلی سبحانیفر، دربارهی این موضوع گفت:
از سال ۱۳۹۶ که رفع فیلتر توییتر را مطرح کردیم، کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه برگزار نشده بود؛ ولی در یکیدو ماه گذشته سه جلسه برگزار شده است. در این جلسات نیز، نه بحث فیلتر گوگلپلی مطرح و نه تصمیمی دراینباره گرفته شده است.
وی در پاسخ به این سؤال که «آیا سرپرست معاونت فضای مجازی دادستانی کل کشور میتواند بدون اینکه این موضوع در کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه مطرح و تأیید شود، این کار را انجام دهد؟» گفت:
معمولا مصوبات کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه را این مقامها اعلام میکنند. همانطورکه گفتم در جلسات کارگروه نیز تاکنون این موضوع مطرح نشده است.
وی همچنین دربارهی رفع فیلتر توییتر گفت:
در جلساتی از کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه که حضور داشتهام، تاکنون این موضوع در دستورکار قرار نگرفته و دربارهی آن تصمیمی گرفته نشده است.
محمد کاظمی، دیگر عضو کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه، نیز تأیید کرد کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه دربارهی فیلترکردن پلیاستور گوگل جلسهای برگزار نکرده است. تاکنون، هیچکدام از مسئولان دستگاه قضایی و دادستانی کل کشور صدور چنین نامهای را تأیید یا تکذیب نکردهاند؛ بنابراین، باید دید در روزهای آینده چه تصمیمی دراینباره گرفته خواهد شد.
خودروهای الکتریکی از بسیاری جهات خیلی سادهتر از خودروهای بنزینسوز هستند. تعداد قطعات متحرک در موتور برقی خیلی کمتر از پیشرانهی احتراقداخلی است. همچنین، خودروهای برقی از جعبهدندههای تکسرعته استفاده میکنند و این باعث کاهش چشمگیر تعداد قطعات و احتمال خرابی خودرو میشود.
با وجود این مسائل، همچنان عامل بسیار مهمی وجود دارد که باعث میشود افراد دربارهی خرید خودرو الکتریکی عجله نکنند و آن باتری است. در مطالعهی اخیرا Cox Automobile، تقریبا ۴۶ درصد از کسانی که به فکر خرید خودرو الکتریکی هستند، نگران این مسئلهاند که باتری خودرو آنها بیشتر از ۱۰۰ هزار کیلومتر عمر نکند. تعویض باتری در خودروهای الکتریکی هزینهی زیادی دارد. برای مثال، در شورولت بولت هزینهی انجام این کار بدون احتساب دستمزد ۱۵ هزار دلار است.
امروزه گزارشهایی وجود دارند که نشان میدهند برخی خودروهای برقی بهدلیل ازبینرفتن و ضعیفشدن باتری ناچار به تعویض باتری شدهاند. نیسان نیز گزارش کرده است با وجود فروش درخورتوجه خودرو الکتریکی لیف در هشت سال گذشته، تعداد نسبتا زیادی از این خودروها به تعویض باتری نیاز پیدا کردهاند.
باتریهای لیتیومیون موجود در خودروهای برقی با انواع باتریهای موجود در لپتاپها و تلفنهای همراه مشابه هستند و تنها تفاوت آنها اندازهی بزرگتر است. باتریهای لیتیومیون از باتریهای اسیدی کاملا متفاوت هستند که در خودروهای عادی استفاده میشوند و در مقایسه با باتریهای نیکل متال هیدرید، ظرفیت ذخیرهی انرژی بسیار بیشتری نیز دارند. همچنین، باتریهای لیتیومیونی اگر مدت زمان زیادی بدون استفاده بمانند، مقدار کمتری از شارژ خود را از دست میدهند. باتری خودروهای برقی از تعداد زیادی سلول بههم متصلشده تشکیل میشوند و معمولا بهجای اینکه یک باتری بزرگ در خودرو نصب کنند، از صدها سلول کوچک درکنار یکدیگر استفاده میکنند.
ظرفیت باتری خودرو الکتریکی را با واحد کیلوواتبرساعت نشان میدهند که با علامت kwh دیده میشود. خرید خودرو الکتریکیای که باتری آن kwh بیشتری داشته باشد، مانند خرید خودرویی بنزین با باک بزرگتر است. همانطورکه اگر باک خودروتان بزرگتر باشد، میتوانید با هربار سوختگیری مسافت بیشتری طی کنید، اگر باتری خودرو برقی نیز kwh بیشتری داشته باشد، با هربار شارژ میتوانید مسافت بیشتری رانندگی کنید. افزونبراین، خودروهای الکتریکی به نرمافزار مدیریت شارژ مجهز هستند که برای افزایش عمر باتری از کاملا خالی یا شارژ شدن آن جلوگیری میکند.

آژانس حفاظت از محیطزیست آمریکا (EPA) معمولا شعاع حرکتی حدودی برای خودروهای الکتریکی اعلام میکند؛ اما اگر رانندهای نتواند به شعاع حرکتی اعلامشدهی EPA یا سازندهی خودرو دست پیدا کند و باتری خودروش زودتر تمام شود، لزوما بهمعنای وجود ایراد در باتری نیست. شعاع حرکتی در خودروهای الکتریکی عدد ثابتی نیست و متغیر است. برای مثال، اگر با سرعت سریع رانندگی کنید، باتری خودرو زودتر از زمانی تمام میشود که در ترافیک حرکت میکنید. این دقیقا برخلاف خودروهای بنزینی است که در جاده مصرف کمتری دارند و در شهر مصرف بیشتر. همچنین، شعاع حرکتی خودروهای برقی اگر خودرو کاملا پر از مسافر و بار باشد، متفاوت از حالتی است که فقط راننده در خودرو باشد. شرایط محیطی مثل گرما یا سرمای زیاد نیز بر عملکرد باتری تأثیر میگذارند و میتوانند باعث افت عملکرد شوند. عامل دیگر نیز استفاده از بخاری یا کولر در خودرو است که مصرف باتری را افزایش میدهند.
برخی خریداران خودروهای الکتریکی برای اینکه خیالشان از بابت باتری راحت باشد، ضمانتهای طولانیمدت برای خودرو تهیه میکنند؛ اما لزوما به انجام چنین کاری نیاز نیست. باتری تمامی خودروهای الکتریکیای که در بازار ایالات متحده فروخته میشوند، حداقل هشت سال یا ۱۶۰ هزار کیلومتر ضمانت دارند. برای مثال، کیا باتری خودروهای برقیاش را ۱۰ سال و ۱۶۰ هزار کیلومتر ضمانت میکند و هیوندای حتی پا را فراتر گذاشته و ضمانت مادامالعمر برای باتری ارائه میدهد.
نکتهای که خریداران خودروهای الکتریکی دربارهی ضمانت باید به آن توجه کنند، این است که برخی سازندگان ضمانت را تنها درصورتی به باتری ارائه میدهند که باتری کاملا از کار افتاده باشد. خودروسازان دیگری مانند بیامو، شورولت، نیسان، تسلا و فولکسواگن نیز درصورتیکه باتری تا درصد مشخصی افت ظرفیت کند، آن را تعویض خواهند کرد که این درصد مشخص معمولا بین ۶۰ تا ۷۰ درصد است.
مقالههای مرتبط:
در پاسخ به این پرسش که «باتری خودرو الکتریکی چقدر عمر میکند؟»، باید گفت عملکرد باتری بهمرور زمان و با هر نوبت شارژ و خالی شدن کمی افت میکند؛ اما این فرایند بسیار آهسته است و زمان زیادی میبرد. برای مثال، باتری خودرو تسلا مدل اس پس از طی حدود ۸۰ هزار کیلومتر، تنها ۵ درصد افت میکند. همچنین، براساس اطلاعاتی که تسلا اخیرا منتشر کرده، خریداران مدل اس بعد از پنج سال استفاده، تنها درصد بسیار کمی افت عملکرد باتری را تجربه کردهاند.
شایان ذکر است خودروهایی که در مناطق گرمسیر نگهداری شدهاند، افت عملکرد بیشتری در باتری خود تجربه کردهاند؛ چون همانطورکه میدانید، گرما قاتل باتریهای لیتیومیون است؛ به همین دلیل، اکثر خودروسازان از سیستمهای خنککننده با مایع برای خنککردن باتری خودروهای استفاده میکنند. افزونبراین، گذشت زمان و عمر خودرو بر سرعت افت باتری تأثیر میگذارد و خودروهای بسیار قدیمی با افت سریعتری در باتری مواجه میشوند.

شارژرهای سریع سطح سه DC میتوانند ۸۰ درصد باتری خودروها را تقریبا در ۳۰ دقیقه شارژ کنند. استفاده از این شارژرها نیز میتواند روی عملکرد باتری در طولانیمدت تأثیر منفی بگذارد؛ چون هرچه باتری سریعتر شارژ شود، دمای آن بیشتر افزایش پیدا میکند و این موضوع خوبی نیست. البته کتابخانهی ملی ایداهو (INL) چندی پیش آزمایشی انجام داد که نشان میدهد نباید چندان دربارهی شارژرهای سریع سطح سه DC نگران بود. INL برای این آزمایش دو دستگاه نیسان لیف مدل ۲۰۱۲ را انتخاب کرد که در ۸۰ هزار کیلومتر آزمایش، یکی از آنها همواره با شارژر خانگی ۲۴۰ ولت از نوع سطح دو شارژ شد و دیگری با شارژر سریع سطح سه. پس از پایان آزمایش، خودرویی که در خانه شارژ شده بود، تنها ۴ درصد وضعیت بهتری از خودرویی داشت که از شارژر سریع سطح دو استفاده میکرد.
درمجموع، میتوان اینگونه نتیجهگیری کرد که اگر از خودرو الکتریکی بهدرستی استفاده شود، عمر مفید باتری میتواند حداکثر ۱۶۰ هزار کیلومتر باشد. کانسیومر ریپورتس (Consumer Reports) حتی در گزارشی عنوان کرده بود عمر مفید باتری خودروهای الکتریکی اگر سالانه فقط ۲۰ هزار کیلومتر رانده شوند، درحدود ۳۲۰ هزار کیلومتر و ۱۷ سال است. در آیندهی نزدیک نیز، تسلا میخواهد باتریهایی با عمر بیش از ۱.۶ میلیون کیلومتر به بازار عرضه کند که این نگرانی را کاملا از بین خواهد برد و خریداران باید نگران عمر خود خودرو باشند و نه باتری آن.
هنوز مدت زمان زیادی از انتشار اخبار مربوط به حذف معافیت ۸۰ دلاری واردات گوشی مسافری نگذشته اما تأثیر آن را در بازار موبایل میتوان مشاهده کرد. روز گذشته علی مؤیدیخرمآبادی، رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز، در نامهای به رئیس کل گمرک و قائممقام وزیر صنعت در امور بازرگانی، اجرای مصوبهی جدید را خواستار شد. تا پیشازاین، واردات گوشی همراه مسافر تا ارزش ۸۰ دلار از پرداخت سود بازرگانی معاف بود و مازاد آن با دوبرابر سود بازرگانی با نرخ ارز ۴۲۰۰ تومانی محاسبه میشد؛ اما ازاینپس، مبنای واردات گوشی همراه مسافر بهجای ارز ۴۲۰۰ تومانی، ارز سنای بانک مرکزی خواهد بود.
مقالهی مرتبط:
این مصوبه که با هدف کاهش صرفهی اقتصادی واردات گوشی تلفنهمراه بهصورت مسافری درمقابل واردات تجاری اجرا شده، به افزایش چشمگیر هزینهی رجیستری گوشیهای مسافری منجر شده است. رضا رحمانی، وزیر صنعت، نیز در حاشیهی جلسهی هیئتدولت، به لغو معافیت ۸۰ دلاری واردات گوشی مسافری اشاره کرد و گفت:
این امر حتما روی قیمت موبایل در کشور تأثیر میگذارد. زمانیکه تولید داخل به میزان مصرف نیست؛ نباید تعرفه را افزایش دهیم. تولید موبایلهای ایرانی در آن حد نیست که در بازار تأثیرگذار باشد. البته سیاست ما حمایت از هر کالایی است که در تولید داخل به حد کفایت برسد؛ اما تولید موبایل داخلی در مقایسه با مصرف بسیار ناچیز است. در سال گذشته، درمجموع ۲۰۰ هزار تلفنهمراه در کشور تولید شده است. از یک سو، این فعالیتها نیازمند سرمایهگذاری سنگینی است و از سوی دیگر، دراینزمینه تکنولوژی بهسرعت حرکت میکند.
حذف معافیت ۸۰ دلاری و محاسبهی نرخ موبایل با ارز سنای بانک مرکزی و پیشنهاد وزارت صنعت معدن و تجارت برای کسب تعرفهی ۲۶ درصدی واردات موبایل مسافری، واردات گوشیهای مسافری را کاملا بدون صرفه میکند و احتمال سوءاستفادهی واردکنندگان موبایل را افزایش میدهد. این یعنی واردکنندگان موبایل میتوانند با سوءاستفاده از شرایط موجود، گوشیهای واردشده را با تعرفهی کمتری رجیستری و با تعرفهی ۲۶ درصدی به خریداران عرضه کنند.
حذف معافیت ۸۰ دلاری واردات گوشی مسافری واکنش گستردهای در توییتر بههمراه داشت و بسیاری از کاربران از افزایش چشمگیر قیمت رجیستری گوشیها خبر دادند. بهعنوان مثال، شنیدهها حاکی از آن است که قیمت رجیستری آیفون ۱۱ پرو مکس که پیش از اجرای طرح ۷۰۰ هزار تومان بوده، از صبح امروز به سهمیلیون و ۳۰۰ هزار تومان افزایش پیدا کرده است. بازار موبایل مدت زیادی است که مانند گذشته رونق ندارد و مطمئنا تصمیمات اخیر بیشازپیش روی این موضوع تأثیر میگذارد و باید دید در روزهای آینده، چه تصمیمهایی برای رسیدگی به آن گرفته خواهد شد.
شرایط محیطی ماه برای سکونت انسان بهشدت نامساعد است. اقلیم در آنجا خشک و پر گردوخاک است و هیچ اتمسفری برای تنفس وجود ندارد؛ اما این بدانمعنی نیست که نمیتوان در آنجا به اکسیژن دست پیدا کرد. یکی از منابع بالقوه برای استخراج این عنصر حیاتی، خاک ماه (رگولیت) است و دانشمندان اکنون روشی برای جداسازی اکسیژن از سطح رویی خاک و قلوهسنگهای آن یافتهاند.
فرایند استخراج جدید ضایعاتی تولید نخواهد کرد و بهگفتهی دانشمندان، محصولات نهایی فقط شامل اکسیژن و دستهای از آلیاژهای فلزی خواهند بود. هر دو این مواد برای ساخت پایگاههای قمری و کلونیسازی در آینده مفید واقع خواهند شد. بهلطف نمونههای رگولیتی که در مأموریت قبلی استخراج شده است، اکنون میدانیم در سطح ماه اکسیژن زیادی وجود دارد. درحقیقت، بین ۴۰ تا ۴۵ درصد وزن خاک ماه از اکسیژن تشکیل شده است. این بهمعنای آن است که اکسیژن بیشترین درصد جرمی را بین عناصر تشکیلدهندهی خاک ماه دارد. بااینحال دراینمیان، مشکل بزرگی وجود دارد. بث لوماکس، شیمیدان دانشگاه گلاسکو اسکاتلند توضیح میدهد:
اکسیژن منبعی بسیار ارزشمند است؛ اما این عنصر بهصورت اکسید و در ترکیب شیمیایی با سایر مواد وجود دارد؛ بنابراین امکان دسترسی مستقیم به آن وجود ندارد.

تصویر سمت چپ: خاک ماه قبل از عملیات استخراج اکسیژن؛ تصویر سمت راست: خاک ماه پس از فرایند استخراج.
نمونههای استخراجشده بسیار ارزشمندتر از آن هستند که مستقیما برای آزمایش استفاده شوند؛ اما با دراختیارداشتن نمونههای اصلی، میتوان ترکیبات رگولیت ماه را دوباره با کمک مواد روی زمین بازسازی کرد. این خاک بازسازیشده با نام «رگولیت قمری شبیهسازیشده» شناخته میشود و لوماکس و همکارانش از همین انواع خاک برای انجام پژوهشهای خود استفاده کردهاند.
پیشتر نیز تلاشهایی برای استخراج اکسیژن از خاک ماه شده بود. یکی از این روشها کاهش شیمیایی اکسیدهای آهنی با کمک هیدروژن و درنتیجه تولید آب بود. در مرحلهی بعد، آب تولیدشده باید الکترولیز میشد تا اکسیژن از هیدروژن جداسازی شود. در روشی دیگر، استفاده از متان بهجای هیدروژن پیشنهاد شده بود.
مشکل روشهای یادشده این بود که بازدهی کمی داشتند یا بیشازحد پیچیده بودند یا اینکه در دمای بسیار زیادی انجام میشدند؛ بهگونهای که رگولیت عملا طی فرایند ذوب میشد. لوماکس و همکارانش در روش ابتکاری خود تمامی مراحل کاهش شیمیایی را حذف و مستقیما پودر رگولیت را الکترولیز کردهاند. لوماکس میگوید:
این فرایند روشی با عنوان الکترولیز نمک مذاب را شامل میشود این اولین نمونه از فرایند عملآوری مسقیم پودر به پودر روی رگولیت ماه شبیهسازیشده است که با آن میتوان تقریبا تمام اکسیژن را استخراج کرد. روشهای جایگزین دیگر برای استخراج اکسیژن از ماه بازدهی بهمراتب کمتری دارد یا به ذوبکردن خاک ماه در دماهایی بیش از ۱۶۰۰ درجهی سلسیوس نیاز خواهد داشت.
در مرحلهی اول، رگولیت در سبدهایی توریمانند ریخته میشود. کلسیم کلراید بهعنوان الکترولیت به آن افزوده میشود و مخلوط تا دمای ۹۵۰ درجهی سانتیگراد حرارت داده میشود (در این دما رگولیت ذوب نمیشود). سپس، جریان الکتریکی به مخلوط اعمال میشود که با این کار، اکسیژن جدا و نمک بهجایمانده در سمت آند (قطب منفی) انباشته میشود که بهراحتی میتوان آن را خارج کرد.
برای جداسازی ۹۶ درصد از اکسیژن موجود در ترکیب شیمیایی نمونهای از خاک رگولیت به ۵۰ ساعت زمان نیاز بود؛ درحالیکه استخراج ۷۵ درصد از این اکسیژن فقط در ۱۵ ساعت اولیه انجام شد. در این فرایند، حدود یکسوم از کل اکسیژن موجود در نمونه بهصورت گاز جمعآوری و بقیهی آن از دسترس خارج شد. دانشمندان میگویند همین مقدار استخراجشده نیز نشاندهندهی پیشرفتی چشمگیر در مقایسه با روشهای پیشین است.

علاوهبراین، مواد فلزی باقیمانده از فرایند یادشده نیز کاربردی خواهند بود. این اولینبار است که روشهای استخراج اکسیژن از رگولیت ماه توانسته به چنین دستاوردی برسند. پزوهشگران در مقالهی تازهی خود نوشتهاند:
مقالههای مرتبط:
این اولین اثبات موفقیتآمیز فرایند عملآوری رگولیت شبیهسازیشده بهشکل پودر به پودر است که توانسته در خروجی موادی نظیر آلیاژهای فلزی را تولید کند. بهعلاوه، جداسازی آشکار فازهای فلزی مختلف و تخلیهی ظاهری اجزای فلزی نشاندهندهی ظرفیت بالقوهی این روش برای جداسازی و خالصسازی فلزات یا آلیاژها از رگولیت بدون ااستفادهی ماه است.
سه گروه اصلی از آلیاژها در میان محصولات جانبی این فرایند دیده میشود که گاهی مقادیری از فلزات دیگر نیز با آنها همراه میشود؛ ازجمله آهنآلومینیوم، آهنسیلیکون و کلسیمسیلیکونآلومینیوم. این کشف نشان میدهد روش تازه میتواند بهجز استخراج اکسیژن، کاربردهای سودمند دیگری نیز داشته باشد؛ هرچند اگر بعدها مشخص شود میتوان از ذخایر یخ روی ماه نیز اکسیژن استخراج کرد. جیمز کارپنتر، افسر مطالعات راهبردی ماه در آژانس فضایی اروپا میگوید:
این فرایند میتواند اکسیژن موردنیاز برای زندگی و سوخت را درکنار طیف گستردهای از آلیاژهای فلزی بهکاررفته درساختوسازها دراختیار ساکنان ماه قرار دهد.
این پژوهش در ژورنال Planetary and Space Science چاپ شده است.
.: Weblog Themes By Pichak :.

